هدایت شده از حمید .م
بزم سلیمانی بیا امشب چونی از دل بنالیم بیا از عمر بی حاصل بنالیم چهل وادی ز منزل دور گشتیم بیا در حسرت ساحل بنالیم فضای سینه طوفانی ست امشب هوای دیده بارانی ست امشب فتاده شور شیدایی به سرها ، عجب بزمی سلیمانی است امشب زند مرغ خیالم بال و پر باز ، دلم دارد دوباره شوق پرواز نموده یاد یاران باز این دل دوباره با شهیدان گشته دمساز مرا دیوانه کرده داغ میمک زده آتش به جانم داغ گرمک قرارم را بمو برده به یغما به جا مانده دلم در شاخ شمشک نموده خون دلم را داغ مهران خمیده قامتم را هجر یاران تنفس را برایم کرده مشکل سموم گازهای شاخ شمران گشایم تا چنانه بال احساس به یاد خاطرات دشت عباس من از فتح المبین و لاله هایش نهان دارم به دل داغ گل یاس نشسته داغ فکه بر جگر ها شکسته تا دلت خواهد کمرها شرار آتش فوگازهایش ، نموده وحشیانه چاک سرها غمی جانکاه دارم از لَری من غم جانسوز سرو بی سری من به چشم خویش دیدم با تحیر بدون سر خرامان پیکری من ملول از داغ شیخِ گِز نشینم هنوزم مات آن میدان مینم کانی مانکا زده. خنجر به قلبم ز شیلر با غم و محنت قرینم امان از. دست مجنون . داغ خیبر امان از غربت لیلای لشکر خدا داند چه حالی داشت مهدی چو. آمد بر سر نعش برادر طلائیه چه کردی با دل ما ؟ چرا از ما گرفتی یاغچیان را ؟ حمید گل رخ ما را چه کردی ؟ چه آوردی سر آن سرو رعنا ؟ دمی با من بیا تا باب دجله نمی . نوشیم از خوناب دجله دل دجله بگیرد کاش آتش دلم را برد با خود آب دجله بلم با ماه بدر آرام می رفت پیِ جام مِیی زرفام می رفت دل جمعی. میان آن بلم بود امیر لشکری گمنام می رفت به دل از فاو چندین داغ دارم غم اروند کرده دل نزارم سه راه مرگ قلبم را دریده از آن پس چون غریبان بی قرارم *********** ز بِلجانیه دارم عقده ها من زده آتش مرا کنج بُوواریَن چو بر امّ الرّصاص افتاد چشمم مجسّم. دیدم عاشورای میهن من از داغ پل نو دل غمینم نشسته چین از آنجا بر جبینم مرا امّ الخصیب آشفته کرده من از غوّاصهایش شرمگینم شلمچه ریخته بال و پرم را نموده بی سر و سامان سرم را کانال ماهی و نهر عرائض ، ربودند از کف من دلبرم را حمید اهل تولا و بسیجی ست دل او تنگ یاران دوعیجی ست لهیب شعر او بر قلب دشمن چو رعد آذرخش آر پی جی ست