#روایت_عشق💌
هر وقت از سوریه برمی گشت، تا چند وقت کارهایی می کرد که نمی دانستم بخندم یا بترسم.
مثلا نصف شب، وحشت زده از خواب بیدار می شد و به من می گفت: تو کی هستی؟!
می گفتم: خدایا!....رضا! حواست کجاست؟ تو برگشتی خونه، یعنی چی که من کی ام؟!
فردایش که تعریف می کردم باورش نمی شد. با تعجب می گفت: واقعا لیلا، راست می گی؟!
بعدا متوجه شدم تو یگان شان یک جاسوس داشته اند. از بس شب ها با هول و اضطراب خوابیده بود که حالا این طور شده بود.
یا اینکه از روی تخت شیرجه می زد پایین و فریاد می زد: خمپاره زدن! همه بخوابند روی زمین.
یک بار صبح که بیدار شد گفت: لیلا نمی دانم چرا این قد پام درد می کنه!!
گفتم: والا اون طور که دیشب تو از روی تخت پریدی پایین و خوردی به میز کامپیوتر، باید همه تنت کبود می شد. درد پات که چیزی نیست.
📚: مجله فکه
#شهیدرضاسنجرانی
#یادعزیزش_باصلوات