خاطره گویی رهبرانقلاب در منزل شهید ارمنی از رفاقتش با یک ارمنی در زندان
✅
وقتی یک ارمنی کمونیست، بانی چایی روضه شد.
یک ظرف میوهی خردشده روی میز جلوی آقا میگذارند؛ آقا یک قاچ سیب میخورند و ظرف را میدهند که بقیه هم از میوهها بخورند.
از شغل برادر میپرسند. میگوید شوفاژکار است. آقا میگویند: «ارامنه در کارهای مکانیکی وارد هستند. شما هم آچار به دستید پس.»
🔹
و یاد خاطرهشان از حضور ارامنه در جنگ میافتند: «من داشتم میرفتم جبهه؛ سال ۵۹ بود؛ میرفتم [جبهه] و برای نماز جمعه میآمدم تهران، نماز جمعه را میخواندم و بعد راه میافتادم میرفتم [جبهه].
میرفتم در پایگاه دوم ترابری؛ آنجا یک سالنی بود؛ آنجا منتظر میشدیم تا هواپیمای سی۱۳۰ میآمد و سوار میشدیم و میرفتیم. وارد سالن شدم، دیدم ولولهی جمعیّت است. گفتم اینها کی اند؟ گفتند اینها ارامنه اند؛ آمدهاند که بیایند جبهه برای کارهای پشتیبانی تعمیراتی؛ با ما آمدند جبهه.
بعد مرحوم چمران اینها را برداشت برد به یک نقطهای نزدیک اهواز؛ آنجا یک کارگاه مفصل درست کردند.»
بعد با افتخار میگویند:
«خیلی خدمت کردند ارامنه، خیلی خدمت کردند.»
🔸
اما انگار ارتباط رهبر انقلاب با مسیحیان به سالها قبل از جنگ برمیگردد:
«من یک رفیق ارمنی هم داشتم -سال ۴۲ در زندان قزلقلعه- من زندانی بودم؛ او هم زندانی بود؛ گاگیک آوانسیان؛ کمونیست بود.»
برادر شهید با تعجب میپرسد کمونیست بود؟ آقا میگوید: «بله؛ هم ارمنی بود هم کمونیست. البته من نمیدانستم. چون نمیگذاشتند از سلول بیرون بیاییم اما چند وقت که گذشت و بازجوییها پیش رفت، در سلول را باز کردند. او هم مدتها در زندان بود و حالا در سلولش باز بود. یک صندلی تاشو هم داشت و میگذاشت کنار سلول و مینشست.
این از من خوشش آمده بود. با هم طرح رفاقت ریختیم و به من کمک میکرد. یک روز در همین ایام زمستان، اسفندماه بود و هوا سرد، یک بخاری زغالسنگی خیلی بزرگی در سالن زندان روشن میکردند که همهی زندان گرم شود. زندانیها دور این بخاری جمع میشدند. من هم آنجا بودم...»
🔻
دختر با ذوق دستش را زده زیر چانه و با دقت به آقا نگاه میکند.
«... با من دوست شد. توی اوقات محدود هواخوری که داشتیم، با هم راه میرفتیم. بعد من زودتر آزاد شدم؛ گفتم اگر کاری داری، به من بگو. گفت نه؛ خانهام فلانجا است، در خیابان شریعتی. بعد از آزادی از زندان، با زحمت زیاد و جستوجو منزلش را پیدا کردم. در زدم؛ یک خانم در را باز کرد و تا دید یک آخوند پشت در است، جا خورد.
گفتم: من همزندانی آقای آوانسیان بودم. میخواستم خبر بدهم که حالش خوب است و اگر کار خاصی دارید انجام بدهم. با اوقاتتلخی گفت: نه، نه، کاری ندارم! باورش نمیشد یک مسلمان، آن هم یک آخوند به منزل یک مسیحی بیاید.
خلاصه رابطهمان با گاگیک قطع شد تا انقلاب. زندانی او طولانی بود و در زمان انقلاب آزاد شد. بعد از انقلاب یک روز آمد در خانهی ما. قیافهاش خیلی عوض شده بود. سلام علیکی کردیم و رفت. تا اینکه تودهایها علیه انقلاب توطئه کردند و آنها را گرفتند و محاکمه کردند و او هم زندانی شد. دیگر از او خبر ندارم.»
🔻
برادر شهید با خنده میگوید؛
«باز هم بازداشت شد؟ چه شانسی داشته بیچاره.»و ادامه میدهد «تو ارامنه بهندرت حزب تودهای داریم. ما زیاد نداریم کسی که برود تودهای شود.»
آقا جواب میدهد: «البته با اینکه تودهای بود، این رو هم بگم؛ وقتی ماه رمضان شد و شبهای احیا رسید، زندانیهای عرب پیش من آمدند، گفتند که آقا شما اینجا هستید، یک مجلسی راه بیندازیم در زندان. حالا زندان هم جایی نبود که آدم بشود مجلس راه بیندازد. البته اجازهی مراسم داده بودند اما فضای زندان اینطور نبود؛ سلولهای کوچک، دو متر در دو متر مثلاً؛ و بینشان هم یک سالنی که مثلاً یک متر و بیست سانت عرض این سالن بود.
در این سلولها که نمیشد جلسه تشکیل داد؛ این سالن هم که سالن باریکی بود؛ بالاخره چارهای نبود. آمدند پتوها را بین سلول من و سلول. چند عرب دیگر پهن کردند. به من گفتند شما بیایید برای ما صحبت کنید. من رفتم؛ هر کدام گفتند چند شب روضه میگیریم، هر شب هم یکیمان بانی میشویم.
قرار شد هر شب یک نفر بانی باشد و چایی و قند و اینها را برعهده بگیرد. من برایشان صحبت میکردم؛ راجع به امیرالمؤمنین، فضایل امیرالمؤمنین و اینها.
من نگاه کردم که این گاگیک از سلولش میآید بیرون، صندلیاش را بیرون میگذارد و گوش میکند. شبهای دوم و سوم، صندلیاش را نزدیکتر آورد.
بعد یک روز آمد پیش من گفت میشود یک شب من بانی این جلسهی شما باشم؟ گفتم چرا نمیشود. آن شب را من صحبت کردم؛ او قند و چای داد برای آن شب.
توی جلسه گفتم ما امشب مهمان آقای آوانسیان هستیم. جلسه، جلسهی ایشان است. آن شب که تمام شد، آمد گفت من یک شب دیگر هم میخواهم بانی بشوم. یعنی دو شب، آوانسیان ارمنی و کمونیست، بانی جلسهی ما شد.»
@serat_zanjan