🌹♥🌹♥🌹♥🌹♥🌹 🌹رمان عـشـق_واحـد ✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت شـشــم سلامی تحویل امیر دادم و داخل ماشین نشستم.امیر متعجب به من و محمدحسین نگاه میکرد.خواست چیزی بپرسد که محمدحسین گفت: _بعدا برات میگم... سوار ماشین که شدند امیر همانطور که ماشین را روشن میکرد گفت: _لیلی خانم شما اینجا چیکار میکنید؟ هر دو سکوت تحویل دادیم.او هم تصمیم گرفت حرفی نزند. میان راه که بینمان کاملا سکوت حاکم بود ناگهان امیر با صدای بلندی گفت: _ای بابا قضیه چیه خب من مردم اینجا به منم بگید. محمد حسین با عصبانیت نفسش را بیرون دادو گفت: _هیچی بابا! من لیلی خانم و یه جایی دیدم چون شب بود گفتم با ماشین من بیان بعدم که تصادف شد دیگ. الان زنده شدی الحمدلله؟دو دیقه زبون به دهن نمیگیری امیر! _تصادف که نبوده..کار خودشون بوده دیگ نه؟ _حالا بعدا حرف میزنیم. خیلی رک گفت که من مزاحمم!با نارحتی پرسیدم: _اقا امیر خبری از خونه ما ندارید؟ _نه والا شاید باورتون نشه ولی اصلا زینب امروز به من زنگ نزده.. چشم هایم گرد شدو گفتم: _مگ میشهههه؟ شما ک 24 ساعت موبایل دستتونه!نه باورکردنی نیست! محمد حسین هم خندید و گفت: _میگم امروز بعد مدتی یه کاریو درست انجام دادی تو اداره نگو زینب بهت زنگ نزده! امیر چهره اش مظلوم شدو گفت: _اههههه حالا همتون منتظر بودید تیکه هاتونو بندازیدا!اقا محمد حسین ایشالله خودت گرفتارش میشی میفهمی من چی میکشم محمد حسین با خنده سری از رو تأسف برای امیر تکان دادو رویش را به طرف پنجره کرد. وارد کوچه مان که شدیم چشم هایم 4 تا شد. بابا جلوی در خانه ی محمد حسین بودند و زینب و خاله مریم مادرشان هم همچنین! محمدحسین به سمتم برگشت و گفت: _نگران نباشید درستش میکنم. تا با ماشین ما مواجه شدند چشم های هر 4 نفر گرد شد. پدرم بسیار تعصبی و همچنین عاشق خانواده اش بود. و مطمعنا تا حالا هزار بار مرده و زنده شده بود. محمد حسین و امیر پیاده شدند. بابا با اخمی که به پیشانی نشانده بود به سمتشان امد.من همچنان داخل ماشین با نگرانی نگاهشان میکردم. محمد حسین چیزی به پدر گفت و بعد باهم به گوشه ای رفتند تا حرف بزنند. ناگهان با ضربه ای که به شیشه ی ماشین خورد به خود امدم و با لب خندان زینب مواجه شدم. در را باز کرد و من مثل مرده ها سلام دادم. _سلام به روی ماهت.چیشده لیلی؟ پیشونیت زخمی شده؟تصادف کردین؟ اصلا تو چطور از ماشین امیر سردراوردی؟میگم.. پشت سر هم حرف میزد.با عصبانیت به پیشانیش زدم و گفتم: _اهههه چقدر حرف میزنی مامانم کجاست؟ _راستی بدو بیا تو حیاط ما تا مامانت خدایی نکرده از بین نرفته! به سمت حیاط دویدم. مامان روی تخت داخل حیاط نشسته بود و گریه میکرد. خاله مریم هم سعی داشت اب قندی را دهانش بچپاند.تا نگاه مامان به من خورد با چشم های گرد شده و پر از اشک بلند شد. به سمتش رفتم. خواستم لب باز کنم و چیزی بگویم که اغوشش امان نداد. _کجا بودی دختر دلم هزار راه رفت. نمیگی من از نگرانی سکته کنم اخه؟ _شرمنده اگ اینجوری سفت منو نچسبی همرو برات میگم مامان جان. خاله مریم به سمتمان امدو گفت: _لیلی جان تصادف کردین؟ _اره یجورایی... _ پیشونیت زخمی شده باید... وسط حرفش پریدم و گفتم: _نه چیز خاصی نیست.زود حل میشه. بابا با یک یاالله وارد حیاط شدو گفت: _خب دیگ خانما تشریف ببرید خونه. مریم خانم ببخشید مزاحمت ایجاد کردیم. _نه خواهش میکنم خداروشکر که همشون سالم برگشتن. بعد خداحافظی مامان جلوتر رفت. اما مگر زینب دست از سر من برمیداشت. خواستم از در بیرون روم که با محمدحسین مواجه شدم که داهل میشد اصلا متوجه وجود من نشد.خواست در را ببندد که پایی لای در پیدا شدو مانع بسته شدن در شد. وقتی در را باز کرد با چهره ی خندان امیر مواجه شد. محمد حسین سری از رو تأسف تکان دادو گفت: _اقا چرا نمیری خونت! چرا از صبح تا شب اینجا میپلکی؟؟؟ _ای بابا! میخوام با زنم خدافظی کنم! _لازم نکرده من از طرفت خدافظی میکنم به سلامت! _ببین محمد حسین داری بین منو زنم فاصله میندازی! _نه این کار بین شما دوتا غیرممکنه! برو دیگ خدافظ! محمدحسین سعی داشت در را ببند امیر در همان حالت داد زد: _زینب خانم خدافظ! این داداشت اخرش میزنه طلاق مارو میگیره! در را بست و وقتی برگشت نگاهمان بهم گره خورد. از جلوی در کنار رفت و وقتی من به سمت در رفتم گفت: _من با پدرتون صحبت کردم. مشکلی نیست. خدافظ به سمتش برگشتم و گفتم: _اره ماشالا شما تو قانع کردن و زدن حرفای قشنگ استادین اون از کلانتری اینم الان. ممنون. مدام سعی میکردم بخوابم. اینور شو! آنور شو!به سقف زل بزن! نمیشد ک نمیشد. یعنی فکر او اجازه خوابیدن نمیداد! حسابی مرا در خماری غرق کرده بود! به آن مرد چه گفته بود که رضایت داد؟ چگونه با بابا که در اینجور شرایط ها غیر قابل کنترل است حرف زده. چرا انقدر مبهم بود؟ حرف هایش؟ رفتارهایش؟ نگاه عجیبش ک هیچوقت به سمت من نبود! اصلا برایم قابل درک نبود.