✍راوی مادر شهید بزرگوار پسرم بار اول سال ۹۴ عازم سوریه شد.محمدحسین می‌تونست در قالب تیپ زینبیون هم به سوریه اعزام بشه اما از طریق لشکر فاطمیون به جبهه رفت. نیت و هدف اصلی پسرم دفاع از حرم بود که و حضور در هر یک از دو لشکر برایش تفاوتی نمی‌کرد☺️ولی چون شهید به زبان فارسی مسلط بود، برای ارتباط برقرار کردن با همرزمانش در گروه فاطمیون احساس راحتی بیشتری می‌کرد. روزاعزام احساس غریبی داشتم،هم خوشحال و هم نگران بودم، خوشحالی از این بابت که جوان برومندم برای دفاع از حرم بی بی می‌رفت و از سوی دیگر آنقدر بزرگ شده که خودش راه صحیح و غلط را انتخاب کند. همچنین نگران از دوری، بی‌خبری و اتفاقات دیگر بودم. پسرم به عنوان روحانیِ گردان اعزام شد👌 اولین بار که به عنوان روحانی اعزام شد، عملیاتی صورت نگرفت. وقتی به ایران برگشت خیلی از این مساله ناراحت بود، به همین خاطرگفت: «برای بار دوم به عنوان روحانی نمی‌رم چون نمی‌تونم اونجا باشم و عملیات نرم»؛ ولی قسمت بود که بار دوم نیز به عنوان روحانی بره شهادتش به نقل از دوستان و همرزمانش این‌طور بود که چون اجازه رفتن نداشت، شب عملیات صورت خودش رو می‌پوشنه و همراه باقی همسنگران وارد عملیات می‌شه که با اصابت سه تیر به سینه مجروح می‌شه وآسمونی میشه😇 پیکر محمدحسین برنگشت مفقودالاثر بودن یکی از آرزو‌های پسرم مانند پدربزرگ و سه دایی‌اش بود. من هم تسلیم خواسته خدا و محمدحسین هستم. خبر شهادت را ۲ نفر از همرزمانش آوردن پسرم خیلی مواقع به جای دوستانی که باید دیده‌بانی می‌دادن شب‌ها بیدار می‌موند. خیلی اتفاق افتاده که از غذای خودش به همسنگرانش داده باشه شب‌زنده‌داری‌ها، نماز‌های شبی که می‌خوند و کمک‌های داوطلبانه برای امور گردان مواردی بود که دوستانش برایم تعریف کردم.