🥀هوالعشق🥀 🥀مانمڪ‌خــوࢪدھ‌عشقــیم‌بہ‌زینب‌سۅگنــد.. پاسبـانان‌دمشقـــــیم‌بہ‌زینــب‌(س)سۅگنــد..🥀 نمازم ڪه تمام شد، دیدم یڪ ڪاغذ تاشده روی جانمازم است. پشت سرم را نگاه ڪردم، آقاسید دم در ایستاده و سرش را پایین انداخته بود. فهمید نمازم تمام شده، گفت: _هرچی باید میگفتم رو تو اون نامه گفتم. شاید از اولم باید همین ڪار رو میڪردم. الان هم عازم مشهد هستم. حلال بفرمایید. یاعلی. صدای قدمهایش را شمردم. به بالای پله ها ڪه رسید زدم زیر گریه. نمیدانم چرا؟ نامه را برداشتم و باز ڪردم: °<بسم رب المهدی خانم صبوری .... قسمتی از رمان زیبای .... این رمان خیلی خیلی عاشقانه رو در این کانال دنبال کنید✅ 🥀♥️🥀♥️🥀♥️🥀♥️🥀♥️ https://eitaa.com/joinchat/3761176680Ca933270cc9 🥀♥️🥀♥️🥀♥️🥀♥️🥀♥️