|قرارگاه شہید محمدرضا دهقان امیرے|♡🇮🇷
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 #مدافع_عشق #قسمت۱۶ تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی‌دانی چه ساده داشت مرا هم بلند قد میکرد.
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 ۱۷ همان‌طور ڪه با قدم‌هاے بلند سمتت می‌آیم زیر لب ریز می‌خندم. می‌ایستی و سوار موتور می‌شوی… هنوز متوجه حضور من نشده‌اے. من هم بی‌معطلی و با سرعت روے ترڪ موتورت می‌پرم و دست‌هایم را روے شانه‌هایت می‌گذارم. شوڪه میشوے و به جلو می‌پرے. سر می‌گردانی و به من نگاه می‌کنی ! سرڪج می‌کنم و لبخند بزرگی تحویلت می‌دهم! - سلام آقا! چرا راه نمی‌افتی!؟ - چی!!! تو!…کجا برم! - اول خانوم رو برسون کلاس بعد خودت برو حوزه. - برسونمت؟؟؟ - چیه خب! تنها برم؟ - لطفا پیاده شو. قبلشم بگو بازے بعدیت چیه.! - چرا پیاده شم؟ یعنی تن… - آره این موقع صبح کلاس داری مگه؟ - بعله! پوزخندے می‌زنی: - کلاس دارے یا تصمیم گرفتی داشته باشی... عصبی پیاده می‌شوم. - نه! تصمیمم چیز دیگس علی‌اڪبر! این را می‌گویم و به حالت دو ازت دور می‌شوم. خیابان هنوز خلوت است و من پایین چادرم را گرفته‌ام و می‌دوم. نفس‌هایم به شماره می‌افتد نمی‌خواهم پشت سرم را نگاه کنم. گرچه می‌دانم دنبالم نمی‌آیی… به یڪ ڪوچه باریڪ میرسم و داخل می‌روم… به دیوار تڪیه می‌دهم و از عمق دل قطرات اشڪم را رها می‌ڪنم. دست‌هایم را روے صورتم می‌گذارم، صداے هق هق در کوچه می‌پیچد. چند دقیقه‌اے به همان حال گذشت ڪه صدایی من رو خطاب ڪرد: - خانومی چی شده نبینم اشکاتو! دستم را از روے صورتم بر می‌دارم، پلڪ هایم را از اشڪ پاڪ و به سمت راست نگاه می‌کنم. پسر غریبه قد بلند و هیکلی با تیپ اسپرت ڪه دست‌هایش را در جیب‌هاے شلوارش فرو برده و خیره خیره نگاهم میکند. - این وقت صبح؟ تنها!؟ قضیه چیه ها! و بعد چشمڪ میزند! گنگ نگاهش می‌کنم. هنوز سرم سنگین است. چند قدم نزدیڪم می‌آید… - خیلی نمی‌خوره چادرے باشی! و به سرم اشاره می‌کند. دستم را بی‌اراده بالا میبرم. روسرےام عقب رفته بود و موهایم پیدا بود. به سرعت روسرے را جلو می‌کشم، برمی‌گردم از کوچه بیرون بروم ڪه از پشت کیفم را می‌گیرد و می‌کشد. ترس به جانم می‌افتد… ‌- اقا ول کن! - ول کنم کجا بری خوشگله!؟ سعی می‌ڪنم نگاهم را از نگاهش بدزدم. قلبم در سینه می‌کوبد. ڪیفم را می‌کشم اما او محکم نگهش می‌دارد. نفس‌هایم هر لحظه از ترس تندتر می‌شود. دسته کیفم را می‌گیرم و محکم تر نگهش می‌دارم که او دست می‌اندازد به چادرم و مرا سمت خود میڪشد. ڪش چادرم پاره میشود و چادر ازسرم به روے شانه‌هایم لیز می‌خورد. از ترس زبانم بنده می‌آید و تنم به رعشه می‌افتد. نگاهش می‌کنم لبخند کثیفش حالم را بهم می‌ریزد. پاهایم سست شده و توان فرار ندارم.یڪ دستش را در جیبش می‌کند. - کیفتو بده به عمو. و در ادامه جمله‌اش چاقوے کوچکی از جیبش بیرون می‌آورد و با فاصله سمتم می‌گیرد. دیگر تلاش بی‌فایده است. دسته کیفم را ول میکنم. با تمام توان با پاهایم قصد دویدن میکنم که دستم به لبه چاقواش گیر می‌کند و عمیق میبرد. بی‌توجه به زخم، با دست سالمم چادرم را روے سرم می‌کشم، نگه میدارم و میدوم. میدانم تعقیبم نمی‌کند! به خواسته‌اش رسیده! همانطور که با قدم‌هاے بلند و سریع از کوچه دور می‌شوم به دستم نگاه می‌کنم که تقریبا تمام ساق تا مچ عمیق بریده…تازه احساس درد میکنم! شاید ترس تا به حال مقاومت می‌کرد. بعداز پنج دقیقه دویدن پاهایم رو به سستی میرود. قلبم طورے می‌کوبد که هر لحظه احساس می‌کنم ممکن است برای همیشه بایستد! به زمین و پشت سرم نگاه میکنم. رد خون طوریست که گویی سر بریده گاو را به دنبال میکشی! با دیدن خون و فکر به دستم ضعف غالب میشود و قدم‌هایم کندتر! دست سالمم را به دیوار خیابان تکیه می‌دهم و خودم را به زور به جلو میکشم. چادرم دوباره از سرم میفتد.یڪ لحظه چهره علی‌ اڪبر به ذهنم میدود.. ” اگر تو منو رسونده بودی الان من…” با حرص دندان‌هایم را روے هم فشار می‌دهم. حس می‌کنم از تو بدم میاید!! یعنی ممکن است!؟ به کوچه‌تان میرسم. چشم‌هایم تار میشود. چقد تا خانه مانده! زانوهایم خم می‌شود. به زور خودم را نگه می‌دارم. چشم‌هایم را ریز می‌کنم. یعنی هنوز نرفتی!! از دور می‌بینمت که مقابل درب خانه‌تان با موتور ایستاده‌اے. می‌خواهم صدایت کنم اما نفس در گلو حبس می‌شود. خفگی به سینه‌ام چنگ می‌زند و با دو زانو روے زمین می‌افتم. می‌بینم که نگاهت سمت من می‌چرخد و یڪدفعه صداے فریاد”یاحسینِ” تو! سمتم می‌دوی و من با چشم صدایت میکنم.. به من میرسی و خودت را روے زمین می‌اندازی. گوش‌هایم درست نمی‌شنود کلماتت را گنگ و نیمه می‌شنوم.. - یاجد سادات!…ر…ریحانهه…یاحسین…مامااااان…مااامااان…بیاااا..زنم…ز..زنمممم… چشم‌هایم را روے صورتت حرڪت می‌دهم. ” دارے گریه می‌ڪنی!؟” ... نویسنده:محیاسادات‌‌هاشمی 🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼