〰🍃✨〰 〰✨🍃〰          باز هم مثل شب های قبل نیمه شب که از خواب بیدار شدم، دوباره دیدم که ابراهیم روی زمین خوابیده! با اینکه رختخواب برایش پهن کرده بودیم، اما آخر شب، وقتی از مسجد آمد، دوباره روی فرش خوابید. صدایش کردم و گفتم: داداش جون، هوا سرده، یخ می کنی. چرا توی رختخواب نمیخوابی؟ گفت: خوبه، احتیاجی نیست. وقتی دوباره اصرار کردم گفت: رفقای من الان توی جبهه‌ی گیلان غرب، توی سرما و سختی هستند. من هم باید کمی حال اونها رو درک کنم. رفاقت تا شهادت ┄┅─✵🕊✵─┅┄ https://eitaa.com/joinchat/3741843547C517158791b