🔶کتاب در رکاب علمدار🔶
💠فصل اول: کودکی
☜ این داستان: خیرخواه دیگران (از زبان برادر شهید، امیر جوانی)
🔽بخش ششم:
حامد از همان کودکی روحیه خاصی داشت. رفتار او به وضوح با کودکان هم سالش فرق داشت. مهربانی او و دوست داشتن دیگران، عجیب و گاهی باور کردنی نبود. همیشه دلش برای دوست و آشنا می تپید. بسیار شاد و بشاش و اهل شوخی بود. باهمه براحتی ارتباط برقرار می کرد. بیشتر وقتش، وقف دیگران بود و کمتر برای خودش وقت صرف می کرد. برای خانه نان می خرید؛ مادر را دکتر می برد؛ ماشین کسی را تعمیر می کرد و کلا خود را وقف دیگران کرده بود.
رابطه پدر و مادرم با حامد، تنها رابطه پدر و مادر و فرزندی نبود؛ بلکه خیلی صمیمی بود و باهم مثل رفیق بودند. حامد در هر کاری و هر مسئله ای با مادر مشورت می کرد و هر حرفی داشت با او در میان می گذاشت.
لحظه لحظه زندگی ما باهم پر از خاطره است، آقا حامد پنج سال از من کوچک تر بود. خاطرم هست، تقریبا ۵ ساله بود و هنوز مدرسه نرفته رود که در گروه سرود پایگاه مقاومت شهید دینی مسجد فاطمیه در مخله طالقانی او را جلوی گروه قرار داده بودند.
همیشه خنده روی لب هایش بود. هیچ وقت با داد و فریاد نمی خواست حرفش را به کرسی بنشاند. می گفت: " بهتر است با خوشرویی و آرامش صحبت کنم تا شاید دل طرف در قبال من نرم تر شود و مشکل حل شود." از کودکی همه چیز را برای دیگران می خواست. می گفت: " اگر خدا چیزی را به من بدهد- مثلا مدادی به من بدهد- من هم به دوستم خواهم داد. شاید دوستم چیزی را در دست من ببیند که حسرت آن را داشته باشد."
در دوران دانش آموزی و در هر مدرسه ای که مشغول تحصیل بود، عضو بسیج می شد. عضو خنثی یا ساکت و ساکن نبود؛ همیشه تحرک داشت. شخصیتی فعال بود. در مدارس وقتی مراسم ۲۲ بهمن یا یادواره شهیدی برگزار می شد، کارهای سخت از قبیل پرچم و بنر و پوستر زدن را او تقبل می کرد. آدمی نبود که بخواهد دم در بایستر و به مهمان ها خوش آمد بگوید. وقتی کار بنر زدن تمام می شد، برای مهمان ها چایی می ریخت و یا استکان ها را می شست. عادت داشت کارهای به اصطلاح پشت صحنه و دور از دید همگان را انتخاب کند.
از کودکی خیلی کوشا و تلاشگر بود. حامد سبد مخصوص خود را داشت. صبح ها زودتر از همه از خانه بیرون می زد. از نانوانی چند لواش، از سنگک پزی یک نان سنگک و از نانوایی، بربری و یا نان روغنی می گرفت و می آورد.
تا می رسید، بساط صبحانه را می چید؛ با اینکه خیلی کوچک بود. حتی وقتی چیزی می خواست بخرد، از چند مغازه قیمت می گرفت. با سن کمش- ۶ یا ۷ سالگی- سعی می کرد هم جنس خوب انتخاب کندو هم آن را بد قیمت مناسب بخرد. با این کار تشویق و تحسین پدر و مادر را کسب می کرد.
دوران تحصیل و دبستان طوری بود که درس را سرکلاس یاد می گرفت و ما در خانه درس خواندن او را نمی دیدیم. در واقع وقتی معلم در کلاس درس را یکبار بیان می کرد، یاد می گرفت. به درس های حفظ کردنی چندان رغبتی نداشت اما به ریاضی و حلیّات علاقمند و در آنها خیلی موفق بود. در خانه وقت زیادی صرف مطالعه درس نمی کرد و با یک بار مطالعه و مرور سریع درس ها، آماده امتحان می شد و تا دوران دبیرستان اغلب شاگرد اول کلاس بود.
محله ما، آخر خیابان طالقانی، محله محرومی است. اغلب مردم، بضاعت فرستادن بچه ها به کلاس تقویتی را نداشتند؛ اما حامد در ریاضی خیلی قوی بود. او به بچه های کلاس پایین تر و حتی به هم کلاسی های خود در پایگاه مسجد، ریاضیات درس می داد و این کار، چندین سال ادامه داشت. او در درس از دانش آموزان ممتاز و مخصوصا در ریاضی واقعا عالی بود.
از همان موقع ما متوجه شدیم که از نظر هوش و ذکاوت در سطح بالایی است. ما چندین بار در جاهای مختلف مستاجر بودیم. زمانی آمدیم شهر جدید سهند؛ دوباره برگشتیم تبریز. به خاطر همین حامد دبیرستان را در چند مدرسه خوانده بود؛ اما با وجود این، در هر مدرسه ای که وارد می شد، آن کلاس و سال تحصیلی را با معدل ۲۰-۱۹ قبول می شد.
محیط خانواده ما یک جمع صمیمی و کوچک ۴ نفره بود؛ مامان، بابا، حامد و من.
مادرم ، عضو بسیج خواهران پایگاه بود. در خانه مراسم روضه برگزار می کرد. طوری بود که ما تفریح دیگری نداشتیم و همین که عصر می شد با هم مسجد می رفتیم و اگر پارک هم می رفتیم، با بچه های مسجد می رفتیم.
پدر هم همیشه دست ما را می گرفت و به نماز جمعه می برد و تا چشم بازکردیم، با این مسائل بزرگ شدیم. در فضای مراسم های روضه مادر، قد کشیدیم. من همواره قدردان آنها هستم و دست و پایشان را می بوسم؛ اما در هرحال، حامد بیشتر از من هوایشان را داشت و در اطاعتشان بود.
#شهید_حامد_جوانی
#کتاب_در_رکاب_علمدار
┏🌷━━━━━━━━━┓
@shahid_hamed_javani313
┗━━━━━━━━━🌷┛