____🌱❣🌱___________ ۲ . . 🏝 . . دستی که روی پای مصطفی نشست وادارش کرد که از فضای خانه و نوجوانیش بیرون بیاید و سرش را بچرخاند سمت جوان کنارش: - برای دستت کاری کردی؟ نگاهش که را از چشمان جوان سر داد تا روی دستش که بی‌حرکت روی پایش گذاشته بود. درد مثل سیخی در رگ‌هایش می‌دوید. سعی می‌کرد که تکان کوچکی هم ندهد تا بیشتر طاقت بیاورد. در سکوت کمی به دستش و خون‌مردگی‌ها نگاه کرد. جوان تکیه از پشتی صندلی گرفت و کمی به جلو خم شد: - پمادی چیزی؟ از خیالاتش بیرون آمده بود و درد را بیشتر حس می‌کرد انگار. لب گزید و به سختی نفسی بیرون داد و لب زد: - نرسیدم! مهم نیست! همین دو کلمه به جوان جرات داد تا بیشتر همراهی کند: - به جایی خورده؟ به جایی خورده بود؟ حتی ذهنش هم نمی‌خواست دوباره مرور کند علت این زخم و درد را! -کوبیدم به دیوار! ابروهای بالا رفته جوان را دنبال کرد و طوری نگاهش کرد که دیگر ادامه ندهد. نه می‌خواست راجع به اتفاق حرفی بزند و نه حرفی بشنود. جوان این را از نگاهش خواند و سوال را چرخاند: - دانشجوی تهرانی؟ - اوهوم! هم دانشجوی تهران بود و هم ساکن تهران. اما حالا دلش می‌خواست ساکن یک ده باشد و کودک همان ده. چه می‌شود که انسان این همه آرزو دارد تا بزرگ بشود و تلاش می‌کند تا به جایی برسد؛ اما نرسیده دائم پشت سرش را نگاه می‌کند و آرزو می‌کند کاش به دوران کودکی برگردد. کودکی و تمام آرامش‌هایی که خلاصه می‌شد در بازی‌ها و در قهرها! خصوصا کودکی خودش که با محمدحسین به نوجوانی رسیده بود! @shahid_sajad_zebarjady🌱🌸