🌟رفیق مثل رسول 🌟۷۵ 🖤قسمت سیزدهم.شهادت😔 از لحظه ای که سرمهماندار اعلام می‌کرد وارد آسمان سوریه شدیم ،هرلحظه این امکان وجود داشت که هواپیما را بزنند.جالب اینکه وقتی فرود می آمدیم،خطر بیشتر می‌شد و احتمال اصابت خمپاره،موشک و...وجود داشت و این نشان دهنده وضعیت ناامن فرودگاه بود.بعد از پیاده شدن ،فاصله اتوبوس تا سالن ورودی را نمیدانستیم که سالم رد می شویم یا نه. سالن فرودگاه شلوغ تر از دفعات قبل بود.یک عده خسته روی صندلی ها جا خوش کرده بودند و منتظر برگشت به تهران بودند.صورت های آفتاب سوخته و چشم های خسته شان نشان می‌داد،حسابی سرشان شلوغ بوده.بینشان چشم چرخاندم که ببینم آشنایی هست یا نه که علی گفت:زودتر بریم ساک هامون و تحویل بگیریم. ساک وسایل من آنقدر سنگین بود که بچه ها برای جابه جایی کمکم کردند.هادی با خنده گفت:محمدحسن این تو چیه,؟خندیدم و گفتم:آجیل .😁هادی گفت:جون من چی آوردی؟گفتم بی خیال ،سه ساعت فرودگاه تهران جواب پس دادم.داداش تنقلات برای مسلحین آوردم.یک سری ابزار برای کارم،همین هادی لبخندی زد و گفت:این ساکی که من دارم به زور میکشمش روی زمین ،برای تجهیز یه لشگر کافیه.حق حمل و نقل به من دوتا مشت از این آجیلت بده. _باشه😁 محل استقرارمون مرکز شهر بود.به ما گفتند:شب با یک پرواز نظامی میرید حلب.تصمیم گرفتم به حرم خانم حضرت رقیه س که نزدیک ترین فاصله را با ما داشت،بروم. کوچه پس کوچه های منتهی به حرم،این شعر محمدحسین را زمزمه میکردم، نامحرمی که دیشب،با خود سر تو را داشت وقتی به گوش من زد،انگشتر تورا داشت فهمیده ام در این شهر،معنای سیلی ام را از ضرب دست خوردم،دندان شیری ام را 😭 🌟رفیق مثل رسول 🌟۷۶ یک لحظه یاد حامد ،محمد و سید جعفر افتادم که دختر کوچولو دارند.برای سلامتیشون دعا کردم. بعد نماز و زیارت برگشتم به محل استقرارمون .ورودی سالن آقای دهقان را دیدم،جلو رفتم و سلام کردم.از نوع نگاهش مشخص بود،من را نشناخته ،برای همین سریع گفتم:محمدحسن خلیلی هستم،پایگاه بسیج شهید قرهی،باغستان کرج.یادتون نیومد؟آقای دهقان با خوشحالی دست من را محکم تر فشارداد و گفت؛به به آقای خلیلی خوبی؟اینجا چکار میکنی؟نگاهی به صورتش کردم و گفتم:اومدیم یه دور بزنیم.خندید و گفت:آب و هوای اینجا آدم و هوایی میکنه.آقای دهقان در مورد کارش صحبت کرد،بعد شماره تماسش را داد و گفت:هرکاری داشتی،زنگ بزن.با آقای دهقان که خداحافظی کردم،هادی زنگ زد و گفت:بیا با بچه ها دور هم نشستیم،قبل رفتن یه چیزی بخوریم و جمع کنیم بریم فرودگاه. بعد نماز مغرب وسایلمون و جمع و جور کردیم و به فرودگاه رفتیم.حدودا نیمه های شب بود که به فرودگاه نیرب رسیدیم.راننده با سرعت زیادی مسیر را طی می‌کرد و گفت:مسلحین به اطراف فرودگاه رسیدند و فاصله ما با آن ها در بعضی مناطق، کمتر از دو کیلومتر شده،این حرف نشان می‌داد شرایط سخت شده و ما باید آن ها را عقب بزنیم.به آکادمی که رسیدیم .کارها تقسیم شد و از هم جدا شدیم.نماز صبح را هرکس کنار بچه های یگان خودش خواند.همان ساعات اولیه به تمام خط و نیروهایی که تحت امر من بودند،سرزدم.با جلیل،ابوحسنا ،هادی و یکی دونفر دیگر از بچه های خودمان هماهنگی های لازم برای حرکت نیروها را انجام دادیم.ما باید بزرگراه خناصر-الجمیله را باز میکردیم و به سمت حلب حرکت میکردیم،با پاک سازی مناطق سفیره،تل حاصل و تل عن فرودگاه نظامی نیرب شرایط بهتری برای ساپورت پروازهای ما پیدا کرد.بچه ها میگفتن هفته پیش یک هواپیما و یک بالگرد را زدن.