[کاناݪ از خط عشق تا شھدا]
#رمان_ضحی
#قسمت_صدوهشتادودو
اگر برم
تمام واحدهای این ترم رو باید حذف کنم
شغلم توی آزمایشگاه از دست میره
یه هزینه هم باید به هم تیمی هام توی تزم بدم که به جای منم کار کنن
بعدا هم چند تا تست اضافی بدم
هم زمانی و هم مالی خیلی عقب میافتم اصلا همچین پولی ندارم که بدم!
کتایون سر تکون داد:
پس نمی ارزه ولش کن!
با خودم تکرار کردم:
نمی ارزه... نمی ارزه؟
اگر نمی ارزید چرا من اینقدر بی تابم
یعنی غرلمت عشقم رو بپردازم؟
توانش رو ندارم؟
چرا تا به حال بهش فکر نکرده بودم؟
اگر ادعا میکنم الان مهم ترین چیز برام این سفره پس چرا نفهمیدم هرچیزی رو میشه قربانی این دیدار کرد؟
چرا غرِ منفعت طلبی خودم رو سر حبیبم زدم؟
چرا بی عرضگی و بی تفاوتیم رو جای بی مهریش تعبیر کردم؟
دیو شک به جانم افتاد:
این کار چقدر عاقلانه است؟
یعنی امام حسین راضی به این همه ضرره؟
بالاخره این دوره تموم میشه و برای زیارت مشرف میشی چرا باید تا این حد ضرر کنی؟
می ارزه؟ می ارزه؟
چه سوال بدی! معلومه که می ارزه
معلومه که پیوستن به این دریا بر هر چیزی اولویت داره
معلومه که وجودم مثل تشنه در حال احتضار به این حس و حال نیاز داره
پس چرا تعلل میکنی؟
چرا در گل ماندی؟
صدای کتایون از افکار نامرتبم بیرونم کشید:
_کجایی؟
_ها؟!
_میگم بچسب به درست شیش ماه دیگه همه چیز تموم میشه هرجا خواستی برو
_ شیش ماه دیگه
یه سال دیگه
از کجا معلوم زنده باشم
از کجا معلوم بتونم
کی از فردای خودش و دنیا خبر داره
صدای اذان گوشیم مانع جوابی بود که روی زبون کتایون اومد
طنین صداش سلول سلول بدنم رو مرتعش کرده بود
و دلم رو...
چه تصمیم سختی
سخت بود یا من توانش رو نداشتم؟
بلند شدم و وضو گرفتم و برگشتم اتاق
رو به ژانت گفتم:
شرمنده عزیزم تو که یه هفته است عادت کردی امروز هم تنها نماز بخون
حال من خوش نیست!یکم تنهایی احتیاج دارم
هردو بلندشدن و گرفته اتاق رو ترک کردن سجاده کوچکم رو که چفیه یادگاری سفر راهیان نورسال آخردانشگاهم بودبایک مهر کوچک بازکردم
ازشدت دلتنگی اشکهام ازقطره به موج تغییر شکل داده بود
...
سلام آخرروهم دادم
هنوزبیقراربودم
خدایامن چه کار کنم!؟
وقتی که عقب میافتم مهم نیست ولی پولش چی؟توکه میدونی
من حتی پول بلیط هم ندارم چه برسه به...
خدایا اگر قرار نبود بتونم برم چرا این امید از دلم گذشت؟کلافه بودمفقط شنیدن آرومم می کردباهمون حال قرآن رو بغل گرفتم و به پیشانی چسبوندم
مقابل صورت گرفتم و بازش کردم
نگاهی به صفحه سمت راست کردم
صفحه 295
سوره کهف آیه 16
آهی کشیدم واشکهام شدت گرفت:
منم همینو می خواممی خوام پناه بیارم به کهفتناامیدم نکن!احساس شجاعت می کردم
شجاعت برای بیرون زدن از روتین زندگیم
برای شکستن عادت های زجرآوری که بهشون دچاربودم
برای قیام، برای تغییر...برای شکستن غروری که حایل من واین سفر مقدس بود
سجاده رو جمع کردم
قرآن روبوسیدم وتوی کتابخونه گذاشتم
گوشی رو برداشتم
چندبارشماره گرفتم و قطع کردم
باخودم گفتم:مرگ یه بارشیونم یه بار
مدیون دلت نمون
بهش برمیگردونی!شماره رو گرفتم
جواب دادخیلی زود:
سلامنه به اون که خداحافظی نکرده قطع می کنی نه به اون که یه ساعت نگذشته زنگ میزنی!کمی سکوت کرد:
حالاچراحرف نمی زنی؟
به سختی به زبان اومدم:
سلام کجایی؟_خونه چطور؟
_رضوان هرکاری می کنم آروم نمیشم
حس میکنم این آخرین فرصتمه نباید از دستش بدم
آهی کشید:چی بگم! هیچی نمیتونم بگم!
_ منظورم اینه که دلم میخواد بیام
فوری و برق گرفته گفت:یعنی چی که بیای تو که گفتی نمیتونی کارت گره میخوره!
_برای کارهمیشه وقت هست
بعدا جبرانش میکنم
فقط_فقط چی؟
_فقط اگرمیتونستم غرامتش روبدم..
فوری گفت:یعنی مشکلت باپول حل میشه؟
_آره خب ولی پولش همچین کمم نیست نمیخوام به بابا روبزنم
می دونم اگرهمچین پولی بهم بده خالی میشه
البته من قرض می خوام ولی نمی خوام بهش فشاربیاد
راستش من الان حتی پول بلیطم تانجف رو کامل ندارم چه برسه برگشتش و...
نمیدونم شایدالکی دارم دست و پا میزنم!
حرفم رو قطع کرد: دیوونه چی داری میگی؟
اصلالازم نیست عمو بدونه
رضااگربدونه تو میخوای بیای هرجوری شده جورش میکنه فقط بگو چقدر میخوای
دلم ضعف رفت برای رضای خودم:
آخه نمی خوام بهش فشار بیاد!
_اون همه دارایی شم بده براش می ارزه به دیدن و خوشحال کردن تو
سکوتم رو که دید پرسید:
بگم بهش؟لب گزیدم: نمیدونم...
اگه میخوای بگو!باخنده گفت: پس میگم
کاری نداری؟راستی نگفتی چقدر لازم داری؟
باذوق عجیبی گفتم:بذار بشینم حساب کتاب کنم دقیقش رو میفرستم برات
_باشه پس فعلاشبت بخیر همسفر
آروم لب زدم:شبت بخیر!
نگاهی به آفتابی که توی اتاق افتاده بود انداختم وخندم گرفت ازشب بخیرش!
با خودم تکرار کردم:همسفریعنی میشه منم بیام؟نم چشم هام رو با دست گرفتم و از جا بلند شدمنشستم به حساب و کتاب و عدد نهایی روبراش فرستادم
بہ قلمِ
#شین_الف