روایت فرشته ملکی همسر شهید نویسنده از آشپزخانه سرک کشید. منوچهر پای تلویزیون نشسته بود و کتاب روی پایش باز بود. علی به گردنش آویزان شد. اما منوچهر بی اعتنا بود! چرا این طوری شده بود؟ این چند روز، علی را بغل نمی کرد. خودش را سرگرم می کرد. علی میخواست راه بیفتد. دوست داشت دستش را بگیرند و راه برود. اگر دست منوچهر را می گرفت و ول می کرد، می خورد زمین؛ منوچهر نمی گرفتش. شبها | چراغها را خاموش می کرد، زیر نور چراغ مطالعه تا صبح دعا و قرآن می خواند. فرشته پکر بود. توقع این برخوردها را نداشت. شب جمعه که رفته بودند بهشت زهرا، فرشته را گذاشته بود و داشت تنها برمی گشت. یادش رفته بود او را همراهش آورده. این بار که رفت، برایش یک نامه مفصل نوشتم. هر چه دلم میخواست، توی نامه بهش گفتم. تا نامه به دستش رسید، زنگ زد و شروع کرد عذرخواهی کردن. نوشته بودم «محل نمی گذاری. عشقت سرد شده. حتما از ما بهتران را دیده ای.» می گفت «فرشته، هیچ کس برای من بهتر از تو نیست در این دنیا. اما می خواهم این عشق را برسانم به عشق خدا. نمی توانم. سخت است. این جا بچه ها میخوابند روی سیم خاردارها، | می روند روی مین. من تا می آیم آرپی جی بزنم، تو و علی می آیید جلوی چشمم.» گفتم «آهان، می خواهی ما را از سر راهت برداری.» منوچهر هر بار که می آمد و میرفت، على شبش تب می کرد. تا صبح باید راهش میبردیم تا آرام شود. گفتم می دانم. نمی خواهی وابسته شوی. ولی حالا که هستی، بگذار لذت ببریم. ما که نمیدانیم چقدر قرار است با هم باشیم. این راهی که تو میروی، راهی نیست که سالم برگردی.