فرماندهان ارتش، چندان توجهي به او نکردند. خلاصه این که طبق معمول، حاجي لباس سپاه بر تن نداشت و همچون همیشه، با همان لباس ساده و خاکي رنگ بسیج بود. از این رو فرماندهان ارتش تصور کردند او از نیروهاي تدارکات است، لذا تحویلش نگرفتند؟ چند دقیقه اي گذشت. يكي از فرماندهان، نگاهی به ساعتش
انداخت رو به حاجي کرد و گفت: «چرا فرمانده تون نیومد؟» حاجي گفت: با کي کار دارین؟ جناب سروان با قیافه اي جدي و با صلابتي خاص گفت: «با فرمانده تون، فرمانده گردان صبار» حاجي گفت: «بفرمایین در خدمتم» فرماندهان ارتش که دور تا دور سنگر نشسته بودند، با تعجبنگاهي به یکدیگر انداختند، سپس همه نگاه ها به سمت حاجي دوخته شد. همان جناب سرواني که از او سراغ فرمانده گردان را گرفته بود، با تعجب پرسید: شما؟ حاجي جواب داد: «طاهري هستم، فرمانده گردان صبار. مهمات برای نیروها توي خط آمده بود و همه خسته بودند. من هم به نیروهایم برای تخلیه مهمات کمک کردم.»
این بار نگاه ها با تعجب بيشتري به سمت او معطوف شد. بعدها فهمیدند چرا این فرمانده، با این لباس وصله خورده، اینگونه بر دلها رهبري مي کند و سخت ترین مأموریت ها را به خوبي به پایان می رساند. حتي وقتي کارهاي نظافت گردان بین نیروها پخش مي شد و اصطلاحا کسي شهردار مي شد، حاجي به جاي دوتا پیرمرد گردان مشغولفعاليت مي شد و اجازه نميداد آنها زحمت بکشند. براي همین اخلاق خوبش محبوب تمام دلها بود.
⬅️
#ادامه_دارد...
🔻
#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷