✔جواب شهید به کسانی که می گویند از کجا معلوم استخوانهای تفحص شده متعلق به شهید هست ؟؟؟ شهید محمدحسن آتش جامه فرزند احمد در سال 1341 در شهر مقدس قم چشم به جهان گشود. او در تاریخ 1361/4/10در منطقه پاسگاه زید به فیض شهادت نائل آمد. خیلی ساده و بی­ ریا بود و همیشه هر کاری را برای رضای خدا انجام می­داد. بیشتر کارها را فی سبیل الله انجام می­دادو خیلی مظلوم بود. یک روز که پای درد دل و خاطرات جبهه نشستم می­گفت: خواهر جان از خودم نمی­گویم از بچه ­ها می­گویم، بچه­ هایی که با هم هستیم خیلی مظلوم هستند. در منطقه کله قندی که هستیم جوری قاطر را تربیت کرده ­اند که از یک مکانی که یک طرفش کوه و طرف دیگرش درّه است خیلی راحت حرکت می­کند و کمک رسانی و مهمات به رزمندگان را از آن قسمت دیگر می­برد. اگر بخواهیم از آنجا عبور کنیم باید جای پای خود را با جای پای قاطر تنظیم کنیم. می­گفت به هیچ وجه نمی­توانیم جلوتر از قاطر حرکت کنیم و در قسمت منطقه غرب که هستیم بچه­ ها با آن خطرهایی که وجود دارد واقعا شجاعانه و مظلومانه عمل می­کنند. چفیه­ هایی خریده بود. پدرم از او پرسید که اینها را برای چه خریده ­ای گفت: پدر جان نگویم بهتر است. از کجایش بگویم، از اینکه با این چفیه ­ها مجروحین و بچه­ ها را به عقب برمی­گردانیم؟ ـ روزی که برای مرخصی آمده بود وصیت نامه اش را نوشت ، وقتی وصیت­ نامه ­اش را خواندیم فهمیدیم که از شهادتش خبر داشت . وقتی که جنازه­ اش را بعد از 14 سال و هشت ماه آوردند تعدادی استخوان را مشاهده کردیم. یکی از اقوام گفت اینها چیه که می­آورند و دل خانواده شهدا را به درد می­آورند این استخوان­ها معلوم نیست که برای خود شهید باشد. یک منطقه ­ای است که چندین شهید با هم هستند و موقع آوردن جنازه ­ها اصلا معلوم نمی­شود که هر کدام متعلق به کدامین شهید است. در عالم خواب همان بنده خدائی که این صحبتها را کرده بود می­بیند بالای سر شهید محمد حسن آتش جامع تابوتی گذاشته شده است کنجکاو می­شود و دقایقی به تابوت نگاه می­کند یکدفعه نوری از تابوت به طرف آسمان بیرون می­آید، با خودش می­گوید اینجا مزار پسر خاله شهیدم است، این نور چیست؟ مشاهده می­کند که شهید با ظاهری زیبا که خیلی زیباتر از چهرۀ دنیویش است با لباس دامادی کت سرمه ­ای و شلوار شیکی ایستاده و به او می­گوید بیا جلو. تو گفتی که این استخوان­هایی که درآوردند مال من نیست. نگاه کن من خودم هستم و به آن ثابت کرده بود که این حرفها را نزند و او را شرمنده کرده بود و از آن واقعه و خواب دختر خاله شهید تا یک مدت دچار تضعیف روحیه می­شود و از آن پس زنی مومن، متدین و مخلص شهدا و در یک کلام خانمی بهشتی از نظر همه شده است و این است معجزۀ شهدا بر روی انسانهای تاریک دل و عجیب معجزه ­های است خدایی شدن. ـ شهید روی حجاب خیلی تأکید داشت و به نماز اول وقت بسیار اهمیت می­داد و از همان ابتدای بچگی نماز اول وقتش ترک نمی­شد. قبل از اینکه برود جبهه خیلی فعالیت داشت و خیلی انقلابی حرکت می­کرد با یک رمز با اهالی محل به پشت بام می­رفتند و ندای الله اکبرشان تمام فضای محل را می­گرفت و جوری صدا را شناسایی می­کردند کماندوها که یکدفعه صد تا تیر به طرف پشت بام منزلمان اصابت می­کرد و همه جا را سوراخ سوراخ می­کردند. شبهای زمستان در اوج سرما کرسی بالای پشت بام می­گذاشتند تا راحت بتوانند کارشان را انجام دهند. ـ در عملیات رمضان همه بچه ­ها قتل عام شدند و قسمتهایی از منطقه را تیر ریخته بودند که بچه ­ها داخل تیرها خفه شدند و عده­­ای از رزمنده­ ها گم شدند و یک حالتی بود که عملیات به نوعی لو رفته بود و شهید محمد حسن با چند تن از رزمنده­ها تا پاسگاه زید عراق کشیده شدند، یک تانک که از طرف دشمن می­آمد بیشتر بچه­ ها را زدند در آن موقع می­گویند که شهید طاقت نیاورد و بلند شد با آرپی­جی زن شروع به حمله کرد و یک جیپی آنجا بود که بچه ­ها سوار آن شدند و شهید در حالتی تانک دشمن را هدف گرفت و تانک آتش گرفت در همان لحظه تیری به پهلویش اصابت می­کند و از ماشین به طرف زمین می­افتد و به همرزمانش می­گوید شما بروید در گرمای طاقت ­فرسای تابستان بدون خوردن آب، در دل دشمن بر خاک می­افتد و معلوم نیست چه بلایی سر جنازه ­اش می­آورند. شهید چند آرزو داشت: 1ـ مثل حضرت زهرا قبرش مخفی بماند. 2ـ عین حضرت پهلویش مجروح شود. منبع: اسناد و مدارک موجود در بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم