#کتاب_آرام_جان
#خاطراتی_از_شهید
#محمد_حسین_حدادیان
#به_روایت_مادر
#نویسنده: محمد علی جعفری
#نشر_شهید_کاظمی
#قسمت_سی ام
تا زنگ میزدم بهش که برایت کباب تابه ای پخته ام میپرسید زیتون پرورده هم هست؟ میگفتم «آره هست.» می گفت: «مشمول جان دمت گرم... این غذا خوردن داره!» ولی وقتهایی که عجله داشت و غذا آماده نبود زنگ میزدم از بیرون
بیاورند. مشتری پروپاقرص
کنتاکیهای «خروس» بود. زنگ زدم و غذای مورد علاقه اش فیله سوخاری سفارش دادم محمدحسین خندید
«مامان اگه ما نباشیم این خروس
باید جمع کنه بره.»
نماز ظهرش را سر سجاده سفید گلدوزی شده اش خواند زیارت عاشورای روزانه اش
را هول هولکی ضمیمه اش کرد.نیم خیز
نشست سر سفره با لبخند. لبخندش
من را یاد روزهای محرم انداخت
سال خمسیمان اول محرم است. امسال فرهاد از بس سرش به
کارهای هیئت گرم بود، وقت
نمیکرد برود برای حساب کتاب سال
خمسی هر روز که مینشستیم سر
سفره غذا محمدحسین مینشست روبه روی فرهاد و به حالت متلک میگفت:بابا اینی که الان داریم میخوریم خمسشو ندادیم؛اشکال نداره؟ نه یک بار نه دوبار؛ بیش از ده بار تکرار کرد حوصله ام سررفت
بهش تشر زدم مسئولیت این کار با پدرته از قصد که نرفته دهه دوم میره اگرم گناهی مرتکب شده
گردن خودشه!»
غذایش را نیمه جویده قورت میداد. من که نصفه نیمه ول کردم پا شدم لباس بپوشم آمد توی اتاق گفت: مامان دوسه خطی وصیتنامه نوشتم... همرامه...» نگذاشتم ادامه دهد. بهش خندیدم بچه فسقلی این حرفها به سن تو نمیاد... مگه کسی وصیت نامه رو با خودش میبره؟ سربه زیر باتسبیح شاه مقصودش بازی بازی کرد. بعد چشم انداخت توی چشمم و گفت:
👇👇👇