📗 کتاب " تاثیر نگاه شهید " (۵۰)
🌟 ادامه ی کتاب :
2⃣بخش دوم: محبت شهيد به
اساتيد و همكاران دانشگاه امام حسين(علیهالسلام)
🖊 آقاي رسول غلامرضایی- همکار شهید
دو سه ماهی از شهادت عباس میگذشت. یک شب در عالم رویا دیدم که با همکارم امیر فشگی در حال قدم زدن در یک دشت سرسبز هستیم. در پایینترین نقطه دشت، جایی که از هر طرف به تپه های سرسبز محصور بود ويلاي زیبا و مجللي قرار داشت.
به سمت آن ويلا رفتیم. شهید عباس دانشگر جلوی در ایستاده بود. او را که دیدیم، خوشحال شدیم و در آغوشش گرفتیم. از ما دعوت کرد که به داخل ويلا برویم. مثل وقتهایی که به دفتر کارمان میآمد، مشغول شوخی و خنده شدیم.
ما را به اتاق شخصی خودش برد که در یک ساختمان تازه ساخت و تمیز واقع شده بود. از او پرسیدم این جا که هستی چه میکنی؟ گفت از این جا همه شما را میبینم. از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم، تا چشم کار میکرد تپه های سرسبز بود.
با تعجب گفتم از این جا که چیزی دیده نمیشود. از خواب كه بیدار شدم، متوجه منظور عباس شدم. آری! او همه ما را میبیند...