بعد عملیات شناسایی ابراهیم هادی دلواپس بود.. تا همرزمش را که فکر میکرد شهـید شده برگرداند. بعد جستجو او را در نقطه ای امن پیدا میکند. بعد از برگرداندن همرزمش و رساندن به آمبولانس میرود توی فکر که چطور او با آن جراحت سنگین از آن میدان مین به محل امن جابجا شده؟ ماشاالله ، مجروح آن حادثه بعدها به من گفت:خون زیادی از من رفته بود بی حس بودم و فقط زیر لب ذکر "یا صاحب الزمان ادرکنی" میگفتم. 🌱✨ ناگاه جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد .خیلی آرام مرا از منطقه خطر دور کرد و بعد فرمودند کسی می اید و شما را نجات میدهد. او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد با همان صلابت همیشگی و مرا به دوش کشید و به عقب برگرداند..‌ آن چهره نورانی ابراهیم را دوست خود معرفی کرده بود...