منصور دلها ♥️
📍روای: حاج سید رضا متولی 🔸این قسمت: منصور ۱...
سید رضا متولی | پنج شنبه بعد ازظهری بود، توی خانه بودم که خوابم برد. دیدم بالای قبر حاجی ام. قبر باز شده بود. حاجی آرام در قبر دراز کشیده، دست راستش را به پیشانی گذاشته بود و می گفت: «آسید رضا به داد ما برسید که روی ما را برداشتن!» بیدار که شدم با خودم گفتم ، بچه ها که از بیرون بیايند می رویم گلزار، اما فراموشم شد. پنج شنبه هفته بعد، نیمه شب بود که یاد آن خواب افتادم، از جا پریدم ، خانمم را بیدار کردم. - «پاشو بریم گلزار شهدا!» - «این وقت شب!» - «تازه یه هفته هم دیر شده، باید هفته پیش می رفتیم.» تا رسیدم گلزار دیدیم با لودر تمام سنگ قبرها را کنده اند! رفتم سراغ یکی از چادر کارگرها ، بیدارشان کردم و گفتم: «چه خبره، چرا این کار کردید؟؟» گفت: «می خواهیم تعمیر کنیم، پنج شنبه هفته پیش سنگ قبرها را جمع کردیم!»