رمان بچه مثبت . ریحان: درو محکم بستم و اومدم بیرون . چشمام شروع به باریدن کردن . به سمت در دانشگاه دویدم . تقصیر خودمه . کاش اصلا نمی رفتم. حداقل یک غیبت خورده بودم بهتر از این گند به بار اومده بود . گوشیم مرتب زنگ میخورد . دیگه خیلی اعصبانی شدم پرتش کردم وسط خیابون . بعدشم جنازش و جمع کردم ریختم توی کیفم . رسیدم خونه و سریع رفتم توی اتاقم و با مشت افتادم به جون خرس پشمی کنار اتاقم ...👊🤜🤛 . انقدر زدمش که به نفس نفس افتادم و افسوس خوردم که چرا سهرابی جای این خرس نبود تا لهش کنم. ** سر میز نشسته بودم و سوسن کباب شامی های خوشمزه اش و گذاشت روی میز . از دانشگاه به بعد هیچی نخورده بودم . دو سه تا لقمه بیشتر نخورده بودم که بابا رسید و نشست روی صندلی کناری من . مثل همیشه جواب سلامم و با تکون دادن سرش داد . بابا برای خودش لقمه ای گرفت . غذا را خورده بودم و بیشتر میلم نمی کشید . اومدم از روی صندلی پاشم که بابا گفت: _بشین ریحانه با تعجب نشستم ( خیلی کم بابا به اسم صدام میکنه) و گفتم: ریحان: بله؟ با من کاری دارین؟ ✍ادامه دارد✍ نویسنده: الف ستاری ‌. @shahidhojajjy