رمان بچه مثبت . ریحان: مامانش جلوی تیوی در حال دیدن فیلم ترکیه ای بود . رفتم و کنارش نشستم. _سلام. مامانش: سلام عزیز دلم. اشرف(خدمتکارشون) گفت اومدی. _اره یک ساعتی هست. مامانش: خوبی. مادرت خوبه؟؟ _سلام داره خدمتتون. اوندم کوروش را ببینم .چند وقت بود نبودش. مامانش: اره خودش را توی اتاق حبس کرده بود. _اره بهم گفت داشته فکر میکرده. مامانش: پس بهت گفت.... _اره بهم گفت که... مامانش بغلم کرد و گفت: از اولش هم میدونستم کوروش تو را انتخاب کرده بود.... ریحان: تازه دوزاریم افتاد. یا خداااا. نتونستم جلوی خودم را بگیرم و غش غش خندیدم. بیچاره فکر میکرد که من چند تا تخته کم دارم. ریحان: فکر کنم اشتباه شده . کوروش عاشق دوست من شده نه خود من. مامانش: چی؟؟😣😩 ریحان: اسمش مائده. دختر خیلی خوبیه. ماهه. هرجی بگم از خوبیش کم گفتم. مثل خواهرم میمونه. حالا باید خودتون ببینینش. مادرش: میخوام ببینمش. ریحان: مائده هنوز از عشق کوروش خبر نداره. مامانش : پس هر وقت کار ها انجام شد . میخوام ببینمش. ریحان: چشم. ببخشید زحمت دادم. من دیگه باید برم . خداحافظ. مامانش : رحمتی . خدا نگهدار. ----------- ✍ادامه دارد.....✍ نویسنده: الف ستاری. ...... @shahidhojajjy