۳ ولی من دوسه مرتبه به بابا راپورت مامانم رو دادم که بابا باز هم بهش هشدار داد. گذشت تا یه روز مامان با ناراحتی به بابا گفت روی پوست بدن و گردنم لکه های سفید افتاده باید برم دکتر ولی هر متخصص پوستی که میرفت و هرنوع دارو و پمادی مصرف میکرد موثر واقع نمیشد تا اینکه لکه ها به مرور نیمی از پوست صورتش رو هم درگیر کرد. مادرم خیلی ناراحت بود و دیگه نه در مهمونی ها شرکت میکرد و نه بیرون ازخونه میرفت مدام جلوی اینه درحال تاسف خوردن برای پوست نازنینش بود