۱ من ۲۴ ساله بودم که از شوهرم بخاطر دست بزن و کار نکردن و رفیق بازیاش طلاق گرفتم ضربه روحیدبدی خوردم به پیشنهاد خانواده‌م رفتم و توی مغازه خواهرم مشغول به کار شدم هم درامد داشتم و دستم توی جیب خودم بود هم سرم گرم کاربود و به خاطرات تلخم فکر نمیکردم، توی محل‌کارم ی دختری بود به اسم‌ زیبا کم ‌کم رابطه من و زیبا صمیمی شد و با هم زیاد حرف میزدیم تو رفت و امدهام به محل‌ کارم با ی پسری اشنا شدم‌ چهره جذابی داشت و خوش هیکل بود خیلی محترم و با ادب هم بود وقتی فهمید مطلقه هستم اصلا پیشنهاد نامربوط یا حرف و درخواست ناجوری نکرد در عوض هر کاری میکرد تا حالم خوب بشه، مدتی گذشت و زیبا از رابطه ما خبر دار شده بود که گیر داد منو با دوست امیر دوست کن و من تنهام، منم‌قبول کردم و با واسطه امیر زیبا تونست با مهران اشنا بشه، مهران به ظاهر پسر خوب و ساده ای بود در عوض زیبا با اینکه با هم صمیمی بودیم و خیلی قبولش داشتم اما ادم اب زیر کاهی بود در عین اینکه باهام دوست بود و من بهش حسابی اعتماد داشتم و جزییات رابطه م با امیر رو بهش گفته بودم از هیچ فرصتی برای اسیب زدن به من دریغ نمیکرد اما کاری کرده بود که من فکر میکردم زیبا دلسوز و نگران منه ادامه دارد کپی حرام