#حماقت ۵
شروع کرد برام از رویاهایی که داشته و کارایی که میخواسته برام انجام بده رو گفت امیر هوشنگ انقدر درگیر کار و پول بود که انگار من به چشمش نمیومدم تا بهش میگفتم ی کاری برام انجام بده فقط بهم پول میداد
از وقتی پسر عمو بهم ابراز علاقه کرد بدیهای امیر هوشنگ یکی یکی داشت به چشمم میومد و شوهرم به راحتی داشت از چشمم میافتاد یک سال کشید که پسر عموم منو قانع کرد عاشقمه.
بالاخره یه روز به امیر هوشنگ گفتم من طلاق میخوام پرسید چرا و چی شد؟ اما هیچ جوابی ندادم گفتم فقط میخوام جدا شیم.
هرچی ازم دلیل خواست بهش نگفتم چون دلیل منطقی هم نداشتم برای همین ی بار حسابی ازش خسته شدم بهش گفتم که من با پسر عموم دوست شدم و دیگه علاقهای به تو ندارم اونم وقتی که دید نمیتونم دوسش داشته باشم بالاخره ناامید شد و طلاقم رو داد
ادامه دارد
کپی حرام