#مدارا 4
بهروز گیج و منگ نگاهم میکرد _ حتما اشتباه میکنی؟
با هق هق گفتم_ چه اشتباهی؟ برو از مادرت بپرس که چطور سرت داد کشید!
بهروز ساکت بود که نفس عمیقی کشیدم و گفتم_ ببین بهروز من این همه مدت تحمل کردم اما دیگه نمیتونم! یه خونه دیگه بگیر از اینجا بریم. مگه مجبوریم چون کارت با پدرت یکیه اینجام باهاشون زندگی کنیم.
عصبی لب زد_ساناز انقد یه موضوع کوچیک رو بزرگ نکن درستش میکنم!
با پوزخند گفتم_ آره حتما میتونی خواهرتو درست کنی!
با خشم گفت_ این چه طرز حرف زدن در مورد خواهر منه!
_ مگه من چی گفتم؟ میگم خواهرت خیلی وقته اینطوری شده! اون موقع که لازم بود نبردینش دکتر الان میخوای چیکار کنی ها!
ادامه دارد.
کپی حرام.