2 لبخندی نثارش کردم _ خواستم سورپرایزت کنم . خندید و گفت _عجب سورپرایزی عزیزم. رفتیم داخل دوتایی‌ . نشستیم و طولی نکشید که تلفنش زنگ خورد. اسم آرزو رو که روی صفحه موبایلش دیدم بدجوری شاکی شدم. با اخم گفتم_ آرزو زنگ می‌زنه؟ سری تکون داد_ آره ببینم چیکار داره! بعدش گوشی رو برداشت و مضطرب به داخل اتاق رفت. نمی‌فهمیدم چرا انقد دستپاچه شد! اصلا ارزو چرا باید بهش زنگ بزنه! یاد حرفای مامان افتادم _ دخترم این مرد دو تا زن طلاق داده! یکی سه سال باهاش زندگی کرده اون یکی هم تو عقد طلاق داده بهتره که بیشتر نامزد بمونین شاید اصلا ریگی به کفشش داشته باشه. کلافه گفتم _ مامان بابا تاییدش کرده ! این همه ساله که سینا رو می‌شناسیم. هم شما هم من خوب می دونیم که تو ازدواج های قبلیش مقصر نبود بیچاره! ادامه دارد . کپی حرام‌.