منم خیلی زود آماده شدم واز خونه زدم بیرون و رفتم سمت کارخونه امروز خیلی سرم شلوغ بود و بایدقبل ساعت ۷ تموم میکردم تابه قرارم با زهره برسم.حدودا ساعت‌ ۶ بود که زهره بهم زنگ زد و بعدسلام و احوال پرسی گفت -- کارت تموم شد ؟؟؟ -- آره دیگه می‌خوام بزنم بیرون -- باشه پس از کارخانه مستقیم بیاهمون رستوران همیشگی باشه ای گفتم وگوشیو قطع کردم راه افتادم سمت رستوران وقتی رسیدم با دیدن صحنه ای که روبه روم بود شوکه شدم و واقعاسوپرایزشدم،بجز من و زهره هیشکی توی رستوران نبود ورستوران رو کلا رزرو کرده بود.زهره با دیدن من از روی صندلیش بلند شدو اومد سمتم، دستشو تو دستام گذاشت و با همون لبخندهمیشگیش گفت -- سالگرد ازدواجمون مبارک عشقم لبخندی زدم و گفتم -- ممنون همسرمهربونم.امشب رو خیلی برام رویایی کردی رفتیم سمت میز و روی صندلی های روبه روی هم نشستیم ،از فرصت پیش اومده استفاده کردم وگفتم -- چشاتو میبندی ؟ سوالی نگام کرد که گفتم -- یه لحظه ببند کار دارم چشاشو بست و منم هدیه‌مو از توی کیفم درآوردم و روی میزگذاشتم و گفتم -- میتونی بازکنی عزیزم چشاشو باز کرد و وقتی به روی میز نگا کرد با دیدن جعبه سرویس طلا ذوق زده گفت -- وای علی دوباره برام کادو گرفتی --مگه میشه همچین شب قشنگی رو فراموش کنم و برای خانم خونه ام کادو نگیرم با همون لبخندی که روی لبش بود سرویس طلا را باز کرد و بادیدنش گفت -- وای علی جان خیلی قشنگه ممنون ادامه دارد... کپی حرام.