#بچه_۵
منم خیلی زود آماده شدم واز خونه زدم بیرون و رفتم سمت کارخونه امروز خیلی سرم شلوغ بود و بایدقبل ساعت ۷ تموم میکردم تابه قرارم با زهره برسم.حدودا ساعت ۶ بود که زهره بهم زنگ زد و بعدسلام و احوال پرسی گفت
-- کارت تموم شد ؟؟؟
-- آره دیگه میخوام بزنم بیرون
-- باشه پس از کارخانه مستقیم بیاهمون رستوران همیشگی
باشه ای گفتم وگوشیو قطع کردم راه افتادم سمت رستوران وقتی رسیدم با دیدن صحنه ای که روبه روم بود شوکه شدم و واقعاسوپرایزشدم،بجز من و زهره هیشکی توی رستوران نبود ورستوران رو کلا رزرو کرده بود.زهره با دیدن من از روی صندلیش بلند شدو اومد سمتم، دستشو تو دستام گذاشت و با همون لبخندهمیشگیش گفت
-- سالگرد ازدواجمون مبارک عشقم
لبخندی زدم و گفتم
-- ممنون همسرمهربونم.امشب رو خیلی برام رویایی کردی
رفتیم سمت میز و روی صندلی های روبه روی هم نشستیم ،از فرصت پیش اومده استفاده کردم وگفتم
-- چشاتو میبندی ؟
سوالی نگام کرد که گفتم
-- یه لحظه ببند کار دارم
چشاشو بست و منم هدیهمو از توی کیفم درآوردم و روی میزگذاشتم و گفتم
-- میتونی بازکنی عزیزم
چشاشو باز کرد و وقتی به روی میز نگا کرد با دیدن جعبه سرویس طلا ذوق زده گفت
-- وای علی دوباره برام کادو گرفتی
--مگه میشه همچین شب قشنگی رو فراموش کنم و برای خانم خونه ام کادو نگیرم
با همون لبخندی که روی لبش بود سرویس طلا را باز کرد و بادیدنش گفت
-- وای علی جان خیلی قشنگه ممنون
ادامه دارد...
کپی حرام.