خیلی دلم براش سوخت، هم مصطفی بچه خوبی بود و هم فامیلمون که گفتن نمیدیم، در واقع من دلیلش رو می‌دونستم مامانمم می‌دونست، برای اینکه رابطه‌های فامیلی به هم نخوره اون‌ها گفتن قصد شوهر دادن فاطمه رو نداریم، مامان منم براش توضیح نداد چون نمیخواست حرف تو حرف بشه و اختلاف بیفته بین دو تا فامیل. در واقع هر دو خانواده خیلی خوب بودند اخلاق‌هاشون با هم جور نبود معیارهاشون با هم نمی‌خوند هر دو خانواده مذهبی و انقلابی بودند، حتی مادر فاطمه با رضایت همسرش از کسانی بود که اوایل انقلاب همه طلاهاش رو بخشید به امام خمینی برای بودجه مملکت، خونواده فاطمه هم از نظر گذشت ایثار در مورد انقلاب کم نداشتند اما یه اخلاق‌هایی بود که با هم جور در نمی‌اومد. رو کردم به مامانم این مصطفایی رو که من می‌بینم ول‌کن نیست انقدر خواستگاری میره تا بالاخره نتیجه بگیره. مامانم دستاشو گرفت رو به آسمون_ هرچه خواست خداست همون بشه توکل بر خدا... ادامه دارد... کپی حرام⛔️