#شهیدیدرفکهبهنامشهیدمصطفیعبدلی
صحبتش که به اینجا رسید بغض گلوش را گرفت و سرش را انداخت پایین خیلی تلاش کرد جلوی گریهاش رو بگیره اما نتونست. اشک از چشمانش جاری شد من و مامانم هر دو گریه کردیم واقعا تحمل یک همچین مسئله خیلی سخته که دوستت رو جلو چشمت بکشن، قاتلشو دستگیر کنی، بعد بهش بگی تشنه ات نیست! گرسنه نیستی! تصورش آدم رو داغون میکنه چه برسه که یک نفر از نزدیک دیده باشه. بعد از چند لحظه اشکهای چشمش رو پاک کرد. نفس عمیقی کشید و گفت-- لا اله الا الله، یاد این خاطرهها آدم رو دیوانه میکنه. مامانم بهش گفت --خوب کردی تعریف کردی یه کاری کن که روحییت ضعیف نشه. مصطفی جواب داد. من خط خودم رو پیدا کردم ،حالا از این حرفا گذشته عزت الله شوهر زری که جبهه است، خاله خریدی چیزی نداری براتون انجام بدم. مامانم جواب داد-- نه خاله جون دستت درد یزنه قرل ا. اینکه بره جبهه همه چی برای خونه خریده، یه سبزی میمونه و میـوه، که اونم ماشینی میاد ازش میگیریم...
ادامه دارد
کپی حرام⛔️