خودت باهاش دوست بشی؟ نگاه عاقل اندر صفیحی به من انداخت_ تو به این کارها کار نداشته باش فقط به من نشونش بده_ با لحن معترضی گفتم_ چی چی رو به این کارها کار نداشته باش به من بگو چرا داری دنبال این دختره می‌گردی، تا دلیلش رو نگی بهت نشونش نمیدم. توپید به من_ آره می‌خوام باهاش دوست شم مگه بده وقتی خودش می‌خواد چرا من نخوام. کامل چرخیدم سمتش _ چی شد دلش تو رو می‌خواد؟ مگه اون تو رو دیده. نیش خندی زد_ خنگی دیگه نمی‌گیری اون دوست داره تو نگاه یکی باشه براشم فرقی نمی‌کنه کی باشه خوب بزار اون یکی من باشم. از حرفش حرصی شدم و دندوناهام رو به هم فشار دادم در ماشینو باز کردم پباده شدم و در رو محکم بستم_ چند بار صدام زد_ ماهان، ماهان، خ*ر نشو. بیا بهم نشونش بده بعد هر جا خواستی بری برو. به حرفهاش توجهی نکردم و و از پارک اومدم بیرون سرم رو گرفتم رو به آسمون _ ای خدا ای کاش من توی یه خونواده مذهبی به دنیا اومده بودم. چیکار کنم از همه بریدم بابام که اصلاً لامذهبِ نمی‌دونم چرا نه تو رو قبول داره نه پیغمبر هات رو، مامانمم می‌دونه کارش بده اما چون می‌خواد دل بابام رو به دست بیاره اونجوریِ، اینم برای داداشم با من مهربونه منو درک می‌کنه اما دست به هر گند و کثافت کاریم می‌زنه از شدت عصبانیت هر سنگ و یا شیئ که جلوی پامِ میبینم شوتش می‌کنم هوا نفسم رو عمیق می‌کشیم و پوف میدم بیرون و گاهی رو لبم رو به دندون میگیرم و با تمام وجودم از خدا کمک میخوام که... ادامه دارد... کپی حرام⛔️