اول خواستم مجلس رو بهم بزنم ولی دلم برای بابام سوخت، سکوت کردم، تمام سلسله اعصابم بهم ریخت، درمونده و بیچاره سرم رو انداختم پایین، همه اتاق رو ترک کردند من موندم و مثلا داماد، منوچهر کامل چرخید سمت من، با یه لحن مهربون ولی مثل کسی که تند صحبت میکنه گفت، خوبی شما، نفس عمیقی کشیدم، سکوت کردم، ادامه داد، غصه نخور خوشبختت میکنم، بر گشتم کامل. نگاهش کردم، یه پسر ریز و میز تقریبا نصف من بود، لبخند دندون نما که چه عرض کنم لبخند فک نمایی زد، گفت، منو دوست داری؟ آخه من خیلی دوست دارم، دارم عاشقت میشم، مات زده فقط نگاهش کردم، وقتی دید من حرفی نمیزنم، اونم ساکت شد، نیم ساعتی هر دو در سکوت نشستیم، و من در فکر کار ناجوانمردانه اون آقایی که خودش رو به عنوان خواستگار من نشون داد فرو رفتم خواهر بزرگش چند تقه به در زد، گفت یاالله، منوچهر گفت بیا تو آبجی، منیژه اومد توی اتاق رو کرد به منوچهر پاشو برو قسمت مردونه، منو چهر وقتی داشت از توی اتاق میرفت بیرون رو کرد به من اعظم جون مواظب خودت باش، و من همچنان سکوت کردم، خانم ها وارد اتاق شدند، دو به دو کله هاشون رو کردند توهم و شروع کردن پج پچ کردن ✍ادامه دارد... ⛔️ 🍃┅🦋🍃┅─╮ @shahidma ╰─┅🍃🦋🍃