✍چشمِ روشن می‌دهد از کف دلِ بی‌تاب را صفحه آیینه بال و پر شود سیماب را... 🔸چهره هایی که نور از آنها می تراود نوری که شعاعش تمام عالم را در بر می گیرد و مرا در فراخور زمان و مکان با خود حل می نماید تا یادم بماند شهید نور است نوری که هیچگاه پایان نمی باید و مرا هم در برگرفته است... 🌹شهید مرتضی بشارتی... 🌹شهید حمیدرضا حسابی مقدم... 🌹شهید حسینعلی عالی... 🔹شهید مرتضی بشارتی در آخرین مرخصی اش یک شب دیر وقت به خانه برگشت... 🔸وقتی مادر علّت را پرسید او گفت رفته بودم به دیدار شهید عالی کنار قبرش دراز کشیده بودم و قول و قرارمون رو یاد آوری می کردم... 🔹آخه ما قرار گذاشته بودیم که هرکی زودتر شهید بشه شفاعت دیگری رو هم بکنه و من برای گلایه سر مزار حسین رفتم تا باهاش حرف بزنم... 🔸خوابم برد و تو خواب دیدم که قبر شهید عالی شکافته شد و حسین با خوشحالی منو بغل کرد و گفت که مرتضی جان چرا ناراحتی من اصلاً تو رو فراموش نکردم یه جای خوبی برای تو اینجاست و من منتظرم که تو هم بیای...