در مدت ۹ ماه اسارت در دست کوموله‌ها، چه شکنجه‌هایی را که تحمل نکردیم،😣 بچه‌های گروه را وادار می‌کردند، پای برهنه توی برف‌ها راه بروند،😥به جای غذا علف می‌دادند،🤢😬شب‌ها  در طویله می‌خوابیدیم.😴 حدود هفت ماه، آب به تن ما نخورده بود،😪همان یک دست لباسی که از اول اسارت به ما داده بودند، تن ما بود،🤯 اندازه کف دست، هر وعده به ما نان می‌دادند،😶 روحیه قوی بچه‌ها باعث می‌شد، جلوی کوموله‌ها کم نیاورند🤗 یادم است هر چند وقت‌ یک‌بار،🤔 مکان استقرارمان را عوض می‌کردند، آخرین جا هم طویله‌ای بود که گوسفندهای آن را انداخته بودند بیرون🐑 و ما را جای آنها نشاندند،👥 پنجره‌ها را هم گل‌مالی کرده بودند، هیچ روشنایی وجود نداشت، شب و روز باید فانوس روشن می‌کردی،🕯یک روز با پیشنهاد من بچه‌ها همه با هم صدای گوسفند درآوردیم،🐑نگهبان آمد و گفت: «این سر و صداها چیه؟!»😐 گفتم: «با انصاف!😐 لااقل ما را آوردید اینجا، یک کم جویی، چیزی هم می‌ریختید توی این آغول، مشغول باشیم.»🌾 بعد بچه‌ها زدند زیرخنده،😅 روحیه بچه‌ها با این حرف تقویت شد.🤗