💔
#کرامات_شهدا
سلام
در سال ۹۶ که محسن حججی شهید شد،زندگی من حسابی تغییر کرد.
همون اوایل شهادتشون که اخبار هم اعلام کرد ،همش کانال های تلوزیونی را بالا و پایین میکردم تا فیلمی عکسی چیزی از ایشون ببینم.
همون اوایل که هنوز ایران نیومده بودن وقت هایی که از چیزی خندم میگرفت ،فوری شهید میومد توی ذهنم و خندم قطع میشد، یک روز یک سررسید برداشتم و شروع کردم به نوشتن. از حسم به شهید،حال و هوایی که داشتم.از اون به بعد همه ی حرف هام رو توی اون سررسید می نوشتم. شهید محسن شده بود محرم اسرارم. همه ی درد و دل هام رو با ایشون میکردم و هنوز هم میکنم. روز های تشییعشون یه حال و هوای وصف نکردنی داشتم .خیلی به حال اونهایی که توی تشیعشون بودن غبطه خوردم .
بعد از اون با اینکه با حجاب بودم ولی بیشتر به حجابم اهمیت میدادم. هر وقت کسی به شهدا توهین میکرد به شدت ناراحت میشدم و میومدم با بهترین دوستم،شهید محسن ، حرف میزدم.هر جا ازش کمک میخواستم کمکم میکرد.
همه جا دنبال عکس ها و کتاباش بودم. یه روز که رفته بودم نماز جمعه، کامل ترین کتابش یعنی《 سربلند》رو خریدم. قبل از اون خیلی دنبال کتاباش بودم. اون لحظه اگه کل دنیا رو بهم میدادن اونقدر خوشحال نمیشدم.
دوست داشتم کتابهاش رو بخونم و با زندگیش آشنا بشم و خودمو شبیه اون کنم. بعد از اون چند تا کتاب های دیگرش رو هم به من هدیه داد.
یکی از کتاب هاش هم هدیه خودش بود هم هدیه امام زمان عج ؛چون از جمکران خریدم.
وقتی کتاب هاش رو میخریدم و میخوندم حس میکردم شهید بهم میگه《اینا رو بخون و به من نزدیک شو. من دستت رو میگیرم.تلاش کن》.
گذشت و دوستی ما خیلی صمیمی شده بود. تا اینکه تابستان ۹۸ به مشهد رفته بودیم. من دفتر چه ای برده بودم تا آنجا هم با شهید حرف بزنم. بعد از نماز صبح ، من در دارالحجه نشسته بودم و داشتم باشهید حرف میزدم و در دفترچه مینوشتم.
در حین صحبت هام گفتم《...شهید عزیزم! من خیلی وقته که دلم میخواد کتاب "
تو شهید نمیشوی" درباره ی شهید محمودرضا بیضایی هست رو بخونم. خواهش میکنم این کتابو به دست من برسون...
بعد از اینکه از دارالحجه بیرون آمدم در مسیر رفتن به هتل بودم که فروشگاه کتاب حرم را دیدم.
به پدرم گفتم که اگه میشه به فروشگاه برویم ، او هم قبول کرد. در فروشگاه همین طور که کتاب ها را نگاه میکردم، ناگهان چشمم به کتاب《تو شهید نمیشوی》افتاد.
باورم نمیشد که شهیدم انقدر زود جوابم را داد. در همان سفر، در مسیر برگشت به شهرمان بودم. من در ماشین داشتم با شهید حرف میزدم و می نوشتم.
در همین زمان تا سرم را از روی دفترچه بلند کردم، ماشینی را دیدم که عکس شهید محسن را پشت شیشه اش چسبانده.😍
با اینکه میدانستم دوست شهیدم همه جا هوایم را دارد ، اما بعد از این مطمئن شدم که هیچ وقت تنهایم نمیگذارد.
🌹ممنونم ازت شهیدم🌹
#شهید_محسن_حججی🥀
#ارسالے از
خادم المهدی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞
@aah3noghte💞
منتظر شنیدن عنایات دوست شهیدتون به شما هستیم🙃😊