💔
#فرمانده_و_دختر_خبرنگار
✨قسمت۹
داستان پرواز🕊
#روز_تاسوعا، در منطقه گيلانغرب، مقرر شد تا اصغر براي عمليات شناسايي شخصا به ماموريتي برود.
مريم كاظمزاده، ساعتهاي آخر ديدارشان را اينطور توصيف ميكند:
«اصغر گفت: ما داريم ميريم. بعد نگاهي به من انداخت. يك آن دلتنگي عالم به سراغم آمد. تا جلو در با او رفتم. اما اصغر دوباره برگشت. باز هم رفت و براي بار سوم آمد...
گفتم: آرزو داشتم سيمرغ بودم و اصلا احتياج نداشتم شما منو ببريد؛ دوست داشتم ميتونستم بالاي سر ماشين شما ميآمدم.😇
اصغر گفت:
خيالت تخت باشه. سيمرغ هم كه بودي، امشب نميتونستي با ما بيايي!😜
بار آخر، اصغر وارد اتاق شد تا تفنگش را بردارد.
... او كه رفت حالم منقلب شد. دلم حسابي گرفت.
از اينكه شب است.
از اينكه در آن چارديواري محبوسم.
از اينكه نميتوانستم با اصغر بروم... داشتم ديوانه ميشدم.
پناه بردم به قرآن. چند آيه خواندم. دلم كمي آرام گرفت. كوله پشتيام را باز كردم. خسته بودم و خيلي زود خوابم برد.
در خواب ديدم كه سيدي كه عمامه سبزي داشت آمد بالاي سرم. پشت هم ميگفت:
"امانتي را كه در دستت بود بده!"
پرسيدم: كدام امانت؟
گفت: همان امانتي كه دست شماست. ميدانستم از چه حرف ميزند....
گفتم: امانت، مال خودم است.
از او اصرار و از من انكار! خيلي جر و بحث كرديم تا اينكه عصباني شدم و گفتم:
اصلا مال خودتان! برداريد و برويد!...»
#ادامه_دارد...
#شهید_اصغر_وصالی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞
@aah3noghte💞