شهید شو 🌷
💔 ✨ #قدیس ✨ #قسمت_هشتم نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے میخائیل ایوانف پنج سالہ بود ڪہ همراه پدر ڪ
💔 ✨ نویســـنده: - فعلا زود است نسبت بہ همہ چیز یقین ڪنیم. باید آن را ببینیم. - زنگ زدم ڪہ قرارے بگذاریم براے فردا صــبح. ڪتــاب الان در ڪلیساست. - چرا در ڪلیسا؟ ... - داستانش طولانے است ... آیا ساعت ۱۱ مے توانم شما را ببینم؟ - بلہ ساعت ۱۱ صبح خوب است. قرارمان در ڪلیساست؟ - بلہ در ڪلیسا منتظرتان هستم. بسیار خوب! فعلاً شب بخیر پدر. ڪشیش گوشے را روے میز گذاشت. ایرینا به فنجان قہوه اشاره ڪرد و گفت: "قہوه ات سرد نشود." ڪشیش فنجان قہوه را نوشید و آن را روے میز گذاشت. بعد بہ ساعت دیوارے نگاه ڪرد؛ ۱۰:۱۵ دقیقہ ے شب بود و ڪشیش زودتر از ۱۲ شب نمےخوابید. عادت داشت یڪے دو ساعت قبل از خواب، بہ اتاق ڪارش برود و مطالعہ ڪند؛ حتے روزهایے مثل امــروز ڪہ یڪشنبہ بود ڪشیش صبح ها مراسـم مذهبے و بعدازظہرها جلســہ ے سخنرانے داشت و خستہ تر از شب هاے دیگر بود. ایرینا براے این ڪہ ڪشیش را از حال و هواے ڪار و ڪتاب خارج ڪند گفت: "امروز سرگئے زنگ زد." ڪشیش پاهایش را دراز ڪرد، پشتش را بہ ڪاناپہ تڪیہ داد، چنگ به ریش بلندش ڪشید پرسید: "حالش خوب بود؟ چہ مے گفت؟" ایرینا گفت: "مے گفت زمستان را در مسڪو نمانید و چند ماهے بیایید به بیروت." ڪشیش گفت: "بعید است امسال زمستان بتوانیم از مسڪو خارج شویم." بعد مڪثے ڪرد و پرسید: "یولا و آنوشا چطور بودند؟" ایرینا گفت: "با یولا صحبت نڪردم، اما آنوشا کوچولــو مثل همیشہ شیرین زبانے مےڪرد. ڪاش یولا (زن لبنانے و اسم روسے؟؟؟) راضے مےشد و براے همیشہ در مسڪو زندگے مےڪردند. دلم براے نوه‌ام تنگ مےشود." ڪشیش ابروهایش را بالا داد و گفت: "سرگئے از بیروت تڪان نمےخورد، چون زنش لبنانے است. آنها هواے سرد مسڪو را تحمل نمےڪنند." ایرینا گفت: "خب من هم لبنانے بودم دیدے ڪہ با تو آمدم مسڪو." ڪشیش لبخندے زد و گفت: "تو پدر و مادرت روس بودنــد. هرچہ باشد، خون یڪ روس در رگ هاے توست." سپس از جا بلند شد و گفت: "بروم بہ کــارم برســم. نمے دانم امشب چرا اینقدر خوابم مے آید." ایرینا مقابلش ایستاد و گفت: "خب یڪ ساعتے زودتر بخواب خستہ شدے پیرمرد." خندید و "پیرمرد" را یڪ بار دیگر تڪرار ڪرد. ڪشیش در حالے ڪہ به طرف اتاق ڪارش مےرفت گفت: "پیرمرد خودتے پیرزن!" بعد وارد اتاق شد. محل ڪارش یڪ اتاق ڪوچڪ دوازده مترے بود. دیوار هاے دوطرف آن، نسخہ هاے خطے را چیده بود. ضلع دیگر دیوار، پنجره اے بود رو بہ خیابان ڪہ چشم اندازش یڪ پارڪ ڪوچڪ بود با مجسمہ اے از نیم تنہ ے "پوشڪین" در ابتداے آن. مے گفتند پوشڪین قبل از این ڪہ در خیابان "آربات" خانہ اش را بخرد، در نزدیڪی این پارڪ آپارتمان ڪوچڪے داشتہ و اوقات بیڪاری خود را بہ این پارڪ مے آمده و روے نیمڪتے مے نشستہ و مطالعہ مے ڪرده است. ... 😉 ... 🏴 @aah3noghte🏴 @chaharrah_majazi