شهید شو 🌷
💔 #رویای_نیمه_شب #قسمت_سی از آنچه در آن چند دقیقه پیش آمد ، بهت زده بودم. ابوراجح دست و صورت خود
💔 می دانستم نامش ((قنواء)) است. تمام جوانان حله این را میدانستند. مشهور بود که دختر ماجراجویی است. گاهی به طور ناشناس در بازار و کوچه ها و محله ها پرسه می زد. حتی شنیده بودم چند بار خود را به شکل پسرها درآورده و در بازار ،دست فروشی و شعبده بازی کرده است. لوله های کاغذ را باز کردم و طرح هایم را به همسر حاکم نشان دادم. قنواء کنارش ایستاده بود و پوزخند زنان به توضیحات من گوش میداد. خواهرانش از پشت سر او گردن می‌کشیدند. همان طور که فکرش را میکردم، طرح انگشتری که در آن دو اژدها، نگینی از الماس را به دندان گرفته بودند، توجه‌شان را جلب کرد. قنواء به من چشم دوخت و گفت: "من یک سری کامل از این مدل را میخواهم ، خیلی زیبا و ظریف ،و خیلی زود." شبحی از لبخندش را دیدم داشت از موقعیت خودش لذت می‌برد معلوم بود مادر و خواهرانش خیلی دوستش دارند. بیش از حد به او میدان داده بودند. خیال می‌کرد می‌تواند صاحب هرچیزی که بخواهد بشود.😏 حسابدار، سفارش ها را تند و تند یادداشت میکرد. به او گفتم چنین بنویسد: "یه سری کامل، شامل انگشتر، النگو،گردنبند، بازوبند، کمربند، مو گیر و خلخال، از مدل دو اژدها". بیرون مغازه، محافظ ها به مشتری ها می‌گفتند یا بروند یا دور بایستد و منتظر بمانند تا خرید خانم های دارالحکومه تمام شود. بلاخره پس از ساعتی خانم ها از مغازه دل کندند و برای رفتن حاظر شدند. به اندازه فروش یک هفته مان، خرید کرده و یا سفارش داده بودند. همسر حاکم به پدر بزرگ گفت: "پس فردا هاشم را به دارالحکومه بفرستید تا بهای آنچه خریده ایم پرداخت شود." پدر بزرگ همراه با تعظیم ، سیاهه ایی از آنچه را خریده بودند به او داد و گفت: "هر طور میل شماست؛ اما اگر اجازه بدهید ، خودم به دارالحکومه بیایم." زن ها می‌خواستند از مغازه بیرون بروند که قنواء با اشاره، چیزی را به مادرش یاد آوری کرد. مادرش گفت: "یکی را بفرستید تا جواهرات و اشیای گران بها و تزئینی دارالحکومه را صیقل دهد و آنهایی را که تعمیر میخواهد ، مرمت کند." پدر بزرگ گفت: اگر صلاح میدانید جواهرات را بدهید خدمتکاری بیاورد. ما اینجا همه ی مواد و ابزار های لازم را برای صیقل و تعمیر داریم. _حمل آن همه جواهرات به بیرون از دارالحکومه، هم مشکل است و هم خلاف احتیاط. کسی را که می فرستید باید از پس فردا، در دارالحکومه، مشغول به کار شود. پدر بزرگ فکری کرد و گفت: "نعمان برای این کار مناسب است. او جلادهنده ها را خوب می شناسد و در مرمت و تعمیر، استاد است". قنواء گفت: "بهتر است هاشم را بفرستید. چهره اشراف زادگان را دارد." مادرش مرا ورانداز کرد و از پدر بزرگ پرسید: "کارش چطور است". پدر بزرگ از زیر دستار، پشت گوشش را خاراند و گفت: "در کارهای زرگری مهارت های خوبی دارد. زیباترین کارایی که خریدید، از طرح ها و یا ساخته های اوست، اما دوست ندارم از من دور شود. هاشم هنوز خیلی جوان است؛ آداب دارالحکومه را به خوبی نمی داند. اجازه دهید نعمان در خدمت شما باشد". قنواء پشت چشم نازک کرد و گفت: "این قدر حرفتان را تکرار نکنید! از طرح های این جوان خوشم آمد. می خواهم اگر فرصت کردم، چگونگی طراحی کردنش را ببینم. او را در دارالحکومه خواهیم دید". مادرش راه افتاد تا از مغازه بیرون برود. _ اتاقی را به عنوان کارگاه برایش در نظر می‌گیریم. دست مزدش پس از پایان کار، پرداخت می شود. قنواء قبل از رفتن ، آهسته به من گفت: آنچه را سفارش دادم باید آن جا بسازی. دوست دارم کار کردنت را ببینم. گفتم: "ساختن آنها به یک کارگاه مجهز نیاز دارد". قنواء شانه ایی بالا انداخت. _ هر چه لازم است، برایت آماده می‌شود. زن ها که رفتند ، پدر بزرگ به من گفت: "حق با تو بود .نباید تو را از کارگاه به فروشگاه می آوردم". اما من کنجکاو شده بودم دارالحکومه را از نزدیک ببینم... 🍂ادامه دارد ... 💞 @aah3noghte💞