خاطرهٔ یک شهرضایی از دکتر فضل‌الله ناظم مریض شدم و رفتم مطب دکتر ناظم. نوبتم که شد، وارد اتاق طبابت شدم. چون با ایشان روابط دوستانه‌ای داشتم، گرم صحبت شدیم. کمی که گذشت، همین طور که داشت برایم حرف می‌زد، هر چند دقیقه یک بار درِ اتاق طبابت را باز می‌کرد، نگاهی به اتاق انتظار می‌انداخت و زیر لب چیزی شبیه ذکر می‌گفت. چند بار که این اتفاق تکرار شد، از دکتر پرسیدم حکمت این کار چیست. گفت بگذریم. پی‌گیر شدم و سماجت کردم. گفت به‌شرطی می‌گویم که بین خودمان بماند و از این ماجرا چیزی به کسی نگویی. گفتم تا زنده‌ای نمی‌گویم. گفت وقتی می‌بینم مریضی توی اتاق انتظار نیست، خوش‌حال می‌شوم و خدا را شکر می‌کنم که کسی مریض نشده یا لااقل مراجعان من سالم‌اند و مراجعه نکرده‌اند. 🔵 ،روزی برای فردا 🌐@shahrezaemrooz