نوشته فاطمه ملازاده شایعه 🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 الف : بفرما ، این هم از آخرین کتاب . حالا راضی شدی ؟ دست از سر من برمیداری ؟ ب : از کجا بدانم این کتاب ها، همان هاییست که به ساووکا دادی ؟ الف : با این تفنگی که مثل چوب دستی در هوا تکانش می‌دهی، مگر جرئت دروغ گفتن هم دارم ؟ ب : حوصله ندارم ، جواب سوال های مرا با سوال نده . تو اگر از این تفنگ ترسیده بودی، اینقدر برای من بلبل زبانی نمی کردی . درست به من جواب بده بدانم از کجا معلوم که دروغ نمی گویی ؟ الف : آدم ترسیده هم می تواند شجاع باشد . این از همان چیز هاییست که داخل این کتاب ها پیدایش نمیکنی . خودت می دانی چاره ای جز اعتماد نداری . من از کجا بدانم، حالا که کتاب ها را گرفتی مرا نمی کشی ؟ ب : چیز دیگری نبود ؟ فقط همین کتاب ها بود ؟ الف : چرا پسرم بود . خیلی چیز ها بود . چیز های زیادی که به خاطر آن ، ده سال پیش من ساووکا را به عنوان کارآموز قبول کردم ولی تو را نه . این نوشته ها مثل لباسیست که به تن هر کس نمی رود. باید آدم مناسبش را پیدا کرد ! حالا تو هر چه می خواهی تلاش کن . ب : ساووکا چه داشت که من نداشتم پیرمرد؟ من و او سیزده سال با هم بودیم . او نه هوش من را داشت و نه دوستان من را . نه خانواده ای داشت نه ثروت مرا !!! چرا او می توانست جادوگر شود ولی من نه؟ الف : حتی اگر به تو بگویم هم نمی فهمی ب: آره آره باید هم این را بگویی ، تو همیشه مرا به چشم حقارت نگاه می کردی و بین من و ساووکا فرق می گذاشتی الف : تمامش کن پسر ! فقط شما دو نفر که نبودید ، خیلی های دیگر هم رد شدند . چرا نمی روی زندگی ات را کنی؟ ده سال است دنبال این خیال واهی ول میگردی برو دنبال کار ، با هوش و ثروتی که داری پشت میز پدر مرحومت بنشین و سعی کن کمی از آن نزول خوری هایش را جبران کنی . ب : همینه ! دقیقا همینه ، تو از همان اول هم تعصبت نسبت به خانواده من بود . من می روم و روزی که یک جادوگر قدرتمند می شوم و بر تمام دنیا حکومت می کنم ،مجبورت می کنم تا ابد در قفسی روبه رویم حبس شوی و هر لحظه به اشتباهت اقرار کنی! ... الف : آرااام تر پسر آرااام تر! با آن بار سنگینت اینطور در برف ها راه می روی زمین می خوری هااا! ولش کن ! بگذار در خواب و خیال و جاه طلبی هایش غرق شود . او نمی فهمید . هیچ کدامشان نمی فهمیدند ! فرق ساووکا با آن ها دقیقا همین بود ، او هیچ وقت نمی خواست فرمانروای دنیا شود! @shahrzade_dastan