🌹🌱 •• •• چند دقیقه ای از رفتن محمد امین می گذشت که مادر به خانه برگشت. با شوق و ذوق به استقبالش رفتم. مادر از دیدن من که بعد از مدت ها خوشحال بودم تعجب کرد و پرسید: خبری شده ان شاء الله؟ مادر را بغل گرفتم و محکم خودم را به او فشردم. آن قدر خوشحال بودم که برایم مهم نبود شاید در قاموس مادر این در آغوش گرفتن ها کاری زشت به حساب بیاید. با ذوق گفتم: محمد امین اومد این جا گفت احمد گفته منو ببرن پیشش. علی رغم انتظارم که مادر مرا از آغوش خود دور کند مادر مرا بغل گرفت و گفت: ای الهی که خوش خبر باشه داداشت. پس بالاخره حال احمد آقا خوب شد. خودم را از آغوش مادر عقب کشیدم و با ذوق گفتم: آره خدا رو شکر انگاری خوب شده مادر با خوشحالی در حالی که اشک در چشمش حلقه زده بود گفت: الهی شکر ... خیلی خوشحالم. این مدت همه اش براش نذر و نیاز می کردم که هم خوب بشه هم چشم تو روشن بشه از این غم و غصه در بیای. خدا رو شکر بالاخره چشمت روشن و دلت شاد شد. الهی همیشه دلت خوش و شاد باشه ، تو زندگیت غم نبینی. خم شدم دست مادر را بوسیدم و گفتم: به دعای شما حتما همین طور میشه مگه میشه دعای مادر پشت آدم باشه و آدم نو زندگیش غم ببینه مادر با اعتراض گفت: صد بار گفتم این کارو نکنین دست منو نبوسین این چه کاریه همه تون می کنین لبخند دندان نمایی زدم و گفتم: کمترین کاریه که می تونیم واسه تعظیم مادر خوب مون انجام بدیم. مادر لبخند رضایتی زد و گفت: الهی همه تون عاقبت به خیر بشید. من که خوب نبودم و نیستم براتون خیلی کم گذاشتم ولی همیشه براتون دعا کردم تنها کاری که از دستم بر میاد و میشه بگم دریغ نکردم همین بوده که همیشه تو قنوت نمازام تو سجده آخر نمازام بعد هر نماز همه تونو دعا کردم. دوباره خم شدم تا دست مادر را ببوسم و گفتم: الهی من قربون تون برم. بزرگ ترین و بهترین کارها رو در حق ما کردین به دعای شما ان شاء الله همه مون هم عاقبت به خیر میشیم هم خوشبخت. مادر در حالی که دستش را عقب می کشید گفت: الهی که بشید. من میگم نبوس تو دو بار دو بار می بوسی؟ خندیدم و گفتم: دومیش از طرف محمد امین بود. بهتون سلام رسوند و گفت دست تونو ببوسم. مادر گفت: الهی سلامت باشه لازم نیست خودش دستم رو ببوسه چه برسه به تو سفارش کنه تو جای اون دستم رو ببوسی. خوب بگو ببینم محمد امین دیگه چیا گفت؟ با یادآوری بقیه حرف های محمد امین لبخند از لبم رفت. _گفت این که برم پیش احمد به رضایت آقاجان و دل خودم بستگی داره _آقاجانت که رضایت میده مطمئن باش _ولی محمد امین بهم گفت نرم مادر با تعجب چشم هایش را گرد کرد و گفت: وا؟! محمد امین چرا باید این حرف رو بزنه؟ •🖌• بہ‌قلم: ‌🆔️ @shamim_news_karkevand