گلاب معطر
بهپاس قدردانی از کارگران بزرگمنش
نگاه خیره اش می ماند به پینه های زمخت دستان پدر و به لبخند خسته اش.
کنار حوض ایستاده تا حوله را با اشتیاق به دستش بدهد و به او بگوید که افتخار می کند به وجود چنین پدری به ویژه در این روزهای بسیار سخت که از همیشه سخت تر می گذرد و گاهی حتی نمی گذرد که شبها با اضطراب بیکاری فردا چشمبه همنمی زند.
دانه دانه عرق خستگی اش را ، شبنم گل وجودش می کند ، حیف است بر زمین بچکد . انگار قطره های عرق پدر به چشمانش معطرترینگلاب دنیاست.
به یادش می آید کهمعلم ، امروز سرکلاس گفت؛ دستانپدرتان را ببوسید مخصوصا پدران کارگر و زحمتکش تان را.
پدر از کنار پاشویه برمی خیزد ،قامت راستمی کند ؛ یاعلی!
دخترک روی پنجه ی پا بلند می شود و قد می کشد و صورت پدر را بوسه بارانمی کند . ماه در آسمان لبخند می زند ،ستارگان چشمک می زنند و مادر سینی چای به دست، حماسه دختر و پدر را تماشا می کند و جوشش عشقی افتخارآمیز را در تک تک سلولهایش حس می کند و گویی خون زندگی دوباره و دوباره در رگهای خانه می دود .
خانه شاید از خیلی چیزها خالی است اما پر از عشق است؛ این را لبخند پدر می گوید !
یادداشتهای خانم ناظم
روزکارگر ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
@shamimmarefat5