🍂🍃🌸🍂🍃🌸 🍂🌸🍂 🌸 🌸 واقعی شب آنلاین شدم انگار منتظر بودم بیاد ازم سوال بپرسه اونم آنلاین شد _ مامانم کلی دعوام کرد که چرا ماشینو ترکوندی؟ منم گفتم یه عشق خوشگل پیدا کردم نتونستم ازش چشم بردارم زدم به ماشین جلویی. با اینکه منو نمیدید با خجالت خندیدم . سرخ شده بودم گونه هام میسوخت نوشتم _ ولی من عشق و عاشقی دوست ندارم! دلم نمیخاد نابود شم هیچکی از عاشقیش خیر ندیده. جوابمو نداد شروع کرد مسخره بازی درآوردن و منو خندوندن انگار هر جا جوابی نداشت و میدونست شاید خودشم از چیزی که میگم مستثناء نیست سکوت میکرد. میدونست چیکار کنه تا من خوشحال بشم. نمیدونم چی شد و چقدر گذشت ولی یه روز چشم باز کردم دیدم هفته به هفته بی قرارم که از یزد برگرده هر روز چشمم به مانیتور بود تا اون چراغ روشن بشه و خبر بده که انلاین هست  صبح روزآی چهارشنبه هر هفته ساعت شش صبح از اتوبوس یزد پیاده میشد هفت خودشو میرسوند سر کوچه ی ما که پیاده بریم تا انقلاب منم اون روز ها بی قرار بودم تا برسه تا کنارش راه برم یک ساعت راه میرفتیم و میگفتیم و میخندیدیم. یک لحظه نمیذاشت تنها بمونم کل هفته که نبود اینقدر زنگ میزد و چکم میکرد که حس نمیکردم تهران نیست منو زندانی کرده بود اما من انگار نمیفهمیدم خیلی خوشم میومد یکی بهم اهمیت میداد. کاری که بابام ازمون دریغ کرده بود و هیچوقت حواسش به زندگیش نبود.حالا اون با رفتارش همرو جبران کرده بود 🌸 🍂🌸🍂 🍃🍂🌸🍃🍂🌸