« پائیز باغ زیتون »
عجب پاییز غمگینی رسید از راه، بی سیّد
دلم پائیز شد از این غم جانکاه، بی سیّد
نمیدانم در آن لحظه چهها کردی، چهها گفتی؟
چه ها از این همه غم ها که دیدی با خدا گفتی؟
تویی یک شاخه ی بشکسته از آن باغ پُر زیتون!
به دامان حسین (ع) افتاده ای، با پیکر پُر خون
گرفتی مزد شبهایی که از غم ها نخوابیدی
سعادتمند گشتی، چِشمه ی جوشان امیدی
ز خون تازه ات رگهای حزبالله جوشان شد
زخون پاک تو بیروت، دریای خروشان شد
شهیدی تو، همیشه زنده هستی، حیّ جاویدی
ندادی دشمنانت را نصیبی غیر نومیدی
بکُش ما را ز خون ما درخت عشق می روید
و شاخ و برگ پُر بارش، ره ایثار می جوید
برادر جان ز جا برخیز، نه، وقت درنگ است این
چو بگذاری سلاحت را شوی با خون خود رنگین
فضای آسمان پُر نور از خیل ابابیل است
که نابودی اسرائیل، موشکهای سجّیل است
#احمدرضا_لاهوتی_راد #شعر #ارسالی_مخاطب
📜
@sheraneh_eitaa