ین باره بدانم. معاویه از من خواسته تا اهالی بصره را به بیعت با فرزندش یزید دعوت نمایم و این کار بر من دشوار و ثقیل است، هر چند با قتل و کشت و کشتار میتوانم آن را از سر کشیدن جرعه ی آبی آسان تر و بی مقدار تر نمایم.
زیاد إبن عُبید إبن کعب نُمیری گفت:
ای امیر؛ چرا در این عمل بیم و اکراه داری؟
زیاد إبن أبی گفت :
زیرا من یزید إبن معاویه را دیده ام و او را به خوبی میشناسم و اوصافش را نیز از دیگران شنیده ام.
زیاد إبن عُبید إبن کعب نُمیری گفت:
چگونه شخصی است؟
زیاد إبن أبی گفت :
یزید در زمامداری جامعه و اداره ی حکومت هیچ سررشته و تخصصی ندارد، زیرا جوانکی بوزینه باز و اهل لهو و لعب است و بیشتر اوقات خود را در کوه های ییلاقی و سرسبز دمشق به صید شکار و خوشگذرانی با دخترکان سبز چشم دمشقی میگذراند و چون شب فرا رسد تا صبح در محفل شعر به میگساری مشغول شرب خمر و بازی های کودکانه ی دوران کودکی با سگ هاست، آیا میتوان او را به عنوان جانشین پدری که سالیان دراز عمر خود را صرف سیاست در امور مسلمین و اجتماع کرده و او را امیرمؤمنان خطاب میکنند قرار داد!؟
زیاد إبن عُبید إبن کعب گفت :
ای امیر؛ آیا به راستی تو غم دین را داری یا از سوی دیگر بیمناکی؟
زیاد إبن أبی گفت:
از این میترسم که پیشنهاد معاویه را با اهالی بصره مطرح نماییم و آنان با شناختی که از یزید دارند و آنچه که تا به حال از او شنیده اند ما را نیز به عنوان کارگزاران و نماینده پدرش معاویه مورد سرزنش و دشنام قرار دهند وگرنه یزید هر چه هست و هر که هست به عیش و نوش روزگار بگذراند که ما را غمی از برای دین و شریعت اسلام از جانب او نیست.
زیاد إبن عُبید إبن کعب إبن نُمیری به زیاد إبن أبی گفت :
آیا آنچه به تو بگویم حرف مرا میپذیری؟
زیاد إبن أبی گفت :
آری بگو.
زیاد إبن عبید إبن کعب گفت:
امیرالمؤمنین معاویه را از تصمیمی که درباره خلافت یزید پس از خویش گرفته است پشیمان نکن و فرزندش را در دید او خوار و تباه نکن، زیرا طبق همان حرفی که ۱۲ سال قبل از این در سال ۴۴ هجری در دمشق بین تو و او رد و بدل شد معاویه با تو برادر است و یزید فرزند برادرت. این درست نیست فرزند برادرت را که از ریشه ی پدرت ابوسفیان است در انظار مردم خوار و حقیر جلوه دهی بلکه سعی کن با تمام قدرت و توانی که در دست داری عیوب و نواقص ظاهری او را از دیدگان محو و مخفی نگه دار و او را همانند پدرش معاویه به اوج عرش مقتدار کن زیرا در این امر، فرجام کار به دو صورت خواهد شد؛ اول اینکه پیروان و مریدان بنی امیه بدون شک به پیروی از شما با یزید بیعت خواهند کرد و جای نگرانی و خوف نیست و اما آن دسته از کسانی که با این کار مخالفت بورزند را از چند جهت میتوان رام خود کرد، اول آنکه یزید را فردی متدیّن و با ایمان به اسلام و قرآن و سنت رسول خدا جلوه دهی و دوم آنکه هر آنکس با این ترفند راضی به بیعت نگردید با زور و ضرب شمشیر او را وادار به بیعت نمایی که البته جز شیعیان علی إبن أبیطالب گمان نمیکنم کسی در عراق از بیعت کردن با یزید امتناع بورزد و قتل عام شیعیان برای تو از خوردن جرعه ایی آب آسان تر است.
زیاد إبن أبی گفت: در این مورد که من تشنه به خون شیعیان علی إبن أبیطالب هستم شکی نیست و با تمام توان پای آن ایستاده ام و آنکه گفتی معاویه با من برادر است! این ننگ و بدنامی را سالهاست که به جان خریده ام و چاره ایی جز این ندارم که آن را به خود وصل نمایم، زیرا موقعیت اجتماعی و شغلی بر من ایجاب میکند برای حفظ موقعیت و منافع شخصی خویش، ابوسفیان را پدر و معاویه را که هم اکنون جهان اسلام در زیر نگین انگشترش میچرخد را برادر خود بدانم و اما بهتر این است در فرصت مناسب تری به تصمیم معاویه بیندیشیم بعد در مورد این کار قضاوت نماییم.
زیاد إبن عُبید إبن کعب نُمیری گفت :
من برای رضای خدا و خشنودی قلب خلیفه امیرالمؤمنین معاویه إبن ابوسفیان از بصره به دمشق آهنگ سفر میکنم و آنچه را که بین ما رد و بدل گشته است به او گزارش میدهم تا شاید خداوند او را از این کار منصرف کرد و از این اراده ایی که کرده برای اندک زمانی دست بدارد تا آنچه که خیر و صلاح مسلمین است ظاهر شود.
زیاد إبن أبی گفت: خدا خیرت دهد که این کار را انجام دهی. لذا نامه ایی به دربار معاویه نوشت و از او خواست تا فعلاً در این امر شکیبایی کرده و دست نگه بدارد و اهالی مکّه و مدینه را از تصمیم و اراده ی خود باخبر نگرداند.
نامه ی زیاد إبن أبی را زیاد إبن عبید إبن کعب إبن نُمیری از بصره به دمشق برد و آن را به معاویه إبن ابوسفیان تحویل داد.
چون معاویه نامه ی زیاد إبن أبی را که از بصره برای او نوشته بود قرائت نمود و از مضمون آن آگاهی یافت گفت :
این نامه ایی پند آمیز و موعظه گرانه از برادری به برادر دیگر است و آن را از زیاد إبن أبی میپذریم و تا مدتی در اجرای ستاندن بیعت از مردم برای یزید شتاب نمیکنم تا بعد خدا چه خوا