💫یادی از شهیدآیت الله سید عبدالحسین دستغیب 💫 🌷پدرم، سید عبدالحسین، در منزل، برای همسر و فرزندانشان، مردی آرام و مهربان بودند. آنقدر در خانه با محبت بود که به اصطلاح ایشان را می پرستیدیم. با اینکه وجوهات و مبالغ زیادی به پدر می رسید، اما ما زندگی خیلی ساده و بدون تشریفاتی داشتیم. یکبار تابستان بود، پدر توی حیاط نشسته بودند و از گرمای زیاد خود را باد می زدند. مادرم گفتند: خب اقا یک باغی بخرید تا بتوانیم از این گرما نجات پیدا کنیم. پدر رو به مادر گفتند: ان شاالله توی بهشت، ان شاالله به تو قول می دهم که توی بهشت خدا بهترینش را به ما بدهد! مادر ما بیمار شد. دیگر امیدی به زنده ماندن ایشان نبود. مادر ما بیمار شد. دیگر امیدی به زنده ماندن ایشان نبود.حال مادر بد شد. صدا زدیم که آقا مادر... سریع ایشان آمد، سر همسرشان را در آغوش گرفتند و در حالی که دست به سر ایشان می کشیدند می گفتند: برو، ناراحت نباش، الآن خدمت جده ات فاطمه الزهرا می رسی... همین طور به مادر دلداری دادن تا مادر به رحمت خدا رفتند، پدر چشمان مادر را بست و سرشان را روی زمین گذاشتند... 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید