بیا یکدم درِ کاشانه خویش
رضا جانم بیا بنگر به حالم
که از جور زمان بشکسته بالم
مرا یک غم چنان مشکل فتاده
که آن غم تا قیامت برقراره
یتیمان شما گیرن بهانه
که بابای عزیزم کی میایه
جواب گویم که بابای عزیزت
بیاید نزد ما همراه حجت
الا ای حجت حق کی میآیی
دل منتظران را شاد نمایی
به هشت سال جبههها خدمت نمودم
جمال روی پاکت را ندیدم
از این سنگر به آن سنگر دویدم
ولی روی قشنگت را ندیدم
هزاران تن شهید کفن نمودم
به امید شهادت سر نمودم
نمیخواستم که در بستر بمیرم
دلم میخواست در سنگر بمیرم
ولی این آرزویم مانده بر دل
همه رفتند و پایم مانده در گل
خداوندا به حق ذات باری
به اسم اعظم آیات جاری
بده توفیق من راه شهیدان
شهیدم کن خدا در راه ایمان
*حاجی میگفت این شعرها سرگذشت بچههاست
حاج آقا هر وقت شروع به خواندن میکرد، همه مینشستیم و گوش میدادیم. میگفت این شعر، سرگذشت بچهها است. اینهمه این در و آن در زدم، آخرش توفیق شهادت پیدا نکردم! میگفتیم از شما سن و سالی گذشته، باید سایه سرِ ما باشی. ناراحت، میگفت این همه به جبهه رفتیم و شهادت نصیبمان نشد. دوست دارم این حرفها را همه بدانند. جان، عمر و مال این خانواده تا الآن در اختیار اسلام بوده، انشاءالله بعد از این هم خدا عاقبتمان را بخیر کند.
*حرف آخر
فقط یک کلام مانده که میخواهم بگویم؛ آنهم اینکه اگر دعایم کردید، فقط بگویید حاج خانم عاقبت بخیر بمیرد. زیر دست هیچکس هم نیفتد. پسرهایم فوقالعاده نترس و شجاع بودند. خوشحالم که چنین شیرمردانی برای جامعه اسلامی تربیت کردهام.
گفتوگو از مریم اختری
@shohadayemalayer