#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_ششم
صبر كن برم پول واست بيارم.
با سرعت وارد خونه شدم. كاسه شله زردو روي ميز گذاشتم و از كيفم پول برداشتم. با همون سرعت از در خارج شدم. علي تكيه اش رو به
ديوار داده بود. پولو به طرفش گرفتم كه قدر شناس نگاهم كرد. به طرف بيرون هلش دادم.
- تشكر هم براي بعد. بايد برم شله زرد بخورم. هنوز سرد نشده مواظب خودت باش. خيلي دير نكني كه من و ليلا جون نگران بشيم.
لبخندي زد.
- ممنونم آبجي.
و دوان دوان به طرف دوستش رفت. خوشحال از اينكه شادش كرده بودم وارد خونه شدم. با ديدن كاسه چشام برق زد خدا خيرت بده ليلا
جون. به طرف كاسه حمله كردم. انگار صد سال بود كه چيزي نخورده بودم! بعد از اينكه سير شدم سري به درس هاي عقب مونده ام زدم.
بعد از ساعتي خوندن و جزوه نوشتن روي زمين به خواب رفتم.
با صداي زنگ ساعت به سختي چشمامو باز كردم. كمرم درد مي كرد. هي اين عزيز مي گه "تو كه تخت داري رو زمين نخواب!" ولي كو
گوش شنوا.
كش و قوسي به بدنم دادم خدا رو شكر كه امروز بعد از ظهر كلاس داشتم. خميازه اي كشيدم و از جام بلند شدم. به طرف حموم رفتم،
دوشي گرفتم. به طرف آشپزخونه مي رفتم كه پام به مبل گير كرد و افتادم روي زمين. خنده ام گرفته بود نگاهي به ساعت كردم كه عدد
ده رو نشان مي داد.
خنده ام محو و محوتر شد روي زمين نشستم صداش توي گوشم تكرار شد. "ساعت هشت دفتر باشيد."
جيغي كشيدم و از جام بلند شدم. هشت! حالا كه ده بود! تند تند مانتو و چادرمو پوشيدم. وسط حياط يادم اومد روسري سرم نيست. ديگه
داشت اشكم در مي اومد به طرف خونه دويدم و از چوب لباسي شالي كه آويزون بود رو برداشتم و از خونه بيرون رفتم. علي با ديدنم
لبخندي زد كه همون طور كه مي دويدم گفتم:
- فعلاً نه علي ديرم شده.
دستمو براي تاكسي بلند كردم. از شانس بد من حتي تاكسي هم نبود! با خودم درگير بودم كه ماشيني كنار پام ترمز كرد. بي توجه به اينكه
ماشين شخصيه سوار شدم.
- آقا هر چه سريع تر برو به اين آدرس.
نگاه پر تعجب مرد رو روي خودم احساس كردم كه بدون حرفي پاشو روي پدال گاز گذاشت. تا رسيدن به مقصد خدا خدا مي كردم كه
دير نشده باشه. آهي كشيدم دير كه شده بود! با ايستادن ماشين پياده شدم و به راننده گفتم.
- ببخشيد چقدر شد؟
مرد لبخندي زد.
- من كرايه نمي خوام. مسافر كش نيستم!
با تعجب نگاهش كردم سرشو برگردوند.
- در رو ببنديد كه بايد برم.
با تعجب در ماشين رو بستم كه با سرعت تمام دور زد و دور شد.
لبخندي روي لبم نشست كه با تنه زدن شخصي به خودم اومدم. بوي تلخ شكلات به مشامم رسيد. مرد همون طور كه پشتش به من بود
دستش رو بالا برد.
- ببخشيد.
صداش برام آشنا بود! اين صدا رو جايي شنيده بودم! چادرمو درست كردم كه يادم اومد براي چي اومدم. بي خيال چادر شدم و به طرف در
دويدم نگاهي به آسانسور كردم.
اي خدا، اين پسره ي ديوونه نگفت طبقه ي چند؟!
ديگه داشت اشكم در مي اومد. همين طور خيره به در آسانسور نگاه مي كردم و تكيه ام رو به ديوار داده بودم. اشك توي چشمام جمع
شده بود كه صداي شخصي منو متوجه خودش كرد. نگاهمو به پيرمردي كه رو به روم بود دوختم.
- اتفاقي افتاده دخترم؟
نگاهي به سرتا پاي پيرمرد كردم و خوشحال به طرفش رفتم. معلوم بود كه سرايداره.
- سلام پدر جان طبقه ي آقاي فرهودي ...
- بله بله. طبقه ي چهارم، طبقه ي آقاي مهندسه.
خوشحال سرمو تكون دادم كه لبخندي زد. تشكري كردم و دكمه ي آسانسور و زدم. با ايستادن آسانسور و باز شدن در خودمو به داخل
پرت كردم. شماره طبقه رو زدم. چادر روي سرمو مرتب كردم كه در باز شد. نفسمو بيرون دادم و با قدم هاي بلند خودمو به ميز رسوندم.
با تعجب نگاهي به اطراف كردم. شركت توي سكوت كامل فرو رفته بود! هنوز نگاهم به اطراف بود كه پسري از اتاق خارج شد، اما پشتش
به من بود و متوجه من نشد.
- ببخشيد ...
با سرعت به طرفم برگشت كه احساس كردم گردنش رگ به رگ شد! با تعجب نگاهشو به من دوخت. چشماشو ريز كرد و نگاهم كرد.
دستام شروع به لرزيدن كردند.
- من ... من ...
پسر اخمي كرد كه بغضم گرفت. مي خواستم گريه كنم، كه پسر قدمي به من نزديك شد. از ترس دو قدم به عقب رفتم.
- به خدا من ديشب زنگ زدم. خودتون گفتيد ساعت هشت بيايد شركت! نمي دونم شما بوديد يا يكي ديگه؟ ولي به خدا گفتيد بيام
شركت! مي دونم دير كردم اونم نه چند دقيقه، سه ساعت.
پسر اول با تعجب نگاهم كرد و بعد چشماش از خوشحالي درخشيد. لبخند پهني زد و گفت:
- تو استخدامي.
- هــــان!
با تعجب نگاهش كردم اين چي گفت؟ استخدامم! مگه براي كار اومدم؟! با آوردن اسم كار دستمو توي كيفم فرو بردم و شناسنامه ام رو
بيرون آوردم و به طرفش گرفتم. با تعجب نگاهي به شناسنامه كرد، كه گفتم:
#ادامه_دارد....