خاطره ی آشنایان شهید
یه شب اومد بخوابم.
گفت: آقا... چندروز دیگه تولد خواهرزاده هام، فاطمه و زهراست.
لطفا از طرف من براشون ۲ تا عروسک بخر الان که نمیتونم ولی این دنیا حتما برات جبران میکنم...
صبح که بلند شدم به خانومم تعریف کردم وگفتم: حامد که خواهر نداره؟! خانومم گفت بذار تماس بگیرم ببینم قضیه چیه.
زنگ زدیم به مادر حامد، گفتن حامد خاله کوچیکش رو به عنوان خواهر میدونه تولد دخترای اونه فاطمه و زهرا، حامد خیلی به این بچه ها علاقه داشت و امکان نداشت هر وقت اینارو میبینه یا تولدشون میشه دست خالی باشه...
وقتی متوجه شدیم رفتم براشون عروسک گرفتم...
🍃24🍃