اون روز تو جای همیشگیم بساط کرده بودم بازار خراب بودقیمت سکه دلار و طلا و به طبع آن همه چیز چنان بالارفته بودکه شرمنده زن و بچم بودم.جوراب های رنگارنگ زنانه بچه گانه ومردانه را مرتب گذاشته بودم روی سفره و کنارشان وایساده بودم.بارون و برف نبود حتی باد هم نمیومد ولی هواسردبود. دستامو باهای نفسم گرم کردم دماغموبالا کشیدم که یک لحظه متوجه شدم یک پسر کوچولوی خیلی لاغر با پوست کبود شده ازسرما مقابلم واستاده_عمو دعا میخری ازم
_دعا به چه دردم میخوره.نه عمودعااگه کارسازبودکه من الان اینجا نبودم.ولی با حرفی که زد خشکم زد
https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88