🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان زهرابانو💗
قسمت62
- بله فکر کنم آقا طلبیده...
آخر مشکلی برای حاج آقا خسروی پیش آمده امروز تماس گرفتند که من جای ایشان همراه کاروان بروم.
- عموجان به نظرم بهتر است مشکل حاج آقا خسروی را حل کنیم که ایشان خودشان به این سفر بیایند شما هم به دردسر نیوفتید و تا ما برمیگردیم درسهای حوزه را خوب بخوانید که عالی هستید عالی تر شوید.
بی بی جان چرا این شکلی نگاه می کنی؟
این عمو همیشه درس دارد.
کمک به مسلمان هم ثواب دارد.
من هم در طول سفر خرید دارم.
این هارا که کنار هم بگذاریم نتیجه میشود: آقای خسروی...
- عجب دختری تربیت کردی بی بی جان رسماًاعلام می کند که من مزاحم سفرشان هستم. داشتیم نرگس خانم؟
- عمو جان چرا ناراحت میشوی من برای خودت گفتم من جای شما در حرم نماز می خوانم زحمت کاروان گردنت نباشد که بهتر است.
- لازم نکرده من خودم باید بیایم که حواسم به همه چیز باشه مخصوصاً خریدها...
راستی با خانم علوی هم تماس بگیر بگو دو روز دیگر از مسجد ؛ کاروان حرکت می کند.
این را گفتم و به اتاقم رفتم ولی صدای نرگس می آمد که می گفت:
- بی بی جان ببین از همین اول تمام کارهایش را من باید انجام بدهم من نمی دانم چرا عموجان احساس می کند وجودش در کاروان مفید است.
- با صدای بلند گفتم:
شنیدم چی گفتی...
حالا وقتی آخر اتوبوس نشستی مفید بودن وجودم را کامل درک می کنی.
🍁نویسنده_طـــﻟاﺑاﻧـــۆ🍁
♦️کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد♦️
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸